My blue Queendom

من

پنجشنبه 28 تیر 1397 10:17 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: معرفی ،
من یاسی هستم.
15 سالمه.
تنها هدفم از ساختن این وبلاگ آروم کردن خودمه.
و واقعا لازم دارم که دوست پیدا کنم.
و اینکه...اگه متنام چیزای ناراحت کنندن،دلیلش اینه که هروقت ناراحتم دوست دارم بنویسم.
علاقمم کامپیوتر و کدنویسیه. 
چند تا چیز که خوشم میاد:گربه ها،غروب خورشید، نیمه شبها، دختری که جورابای سفید کوتاه میپوشه، ادمایی که شجاع اند، دخترایی که موهاشونو رنگی میکنن،گربه های خیابونی، کتابای قدیمی که نونویسی شدن،بازی جرئت حقیقت،سیکس پک،شیکم صاف،پسرای گیمر، مادر و دخترهای کوچیکی که شبیه هم لباس میپوشن.
چند تا چیز که خوشم نمیاد: دخترایی که زیادی آرایش میکنن،دخترایی که زیادی دخترن، پسرایی که فکر میکنن از دخترا بهترن، آدمایی که ادای خوب بودن رو در میارن و زیادی خوبن ولی در حقیقت مزخرفن، گربه های سفید پشمالو که همه دوستشون دارن، اهنگایی که خوانندشون یک درصد از لیریکسشونو قبول ندارن ، گل ها به جز گل رز. 






دیدگاه ها : نظرات
last edited: پنجشنبه 18 مرداد 1397 10:41 ب.ظ

موقت

سه شنبه 23 مرداد 1397 03:43 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
حالم داره از این قالب بهم میخوره چرا اینقدر صورتی شده. 
قشنگه ولی زیادی خوشحاله. سختتون نیست متنی که باهاش گریه میکردمو توی اکلیل صورتی میخونین؟=/



دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 03:42 ب.ظ

38

سه شنبه 23 مرداد 1397 10:00 ق.ظ

نویسنده : Yassi k
بعضی جمله ها هستند که خیلی طول کشیده باورشون کنم و قبولش کنم.
مثل اینکه مشهور بودن سخته. 
درسته ببینین، مشهور بودن ینی پولدار بودن. ینی عکسشون توی تمام روزنامه ها بودن،ینی ساختن مد یا سیاست یا سلیقه عمومی. ینی که پوشیدن هرچی که میخوان با رفتن هرجا که میخوان.
ولی برای ادمایی که مشکلاتی از دسته مشکلات روانی و روحی دارن واقعا از همه سخت تره.و خودتون میدونین خیلی از مدلا یا خواننده ها از مشکلات روحی رنج میبرن.
البته ببینین، من برای همه مطمئن نیستم، ولی برای خودم مطمئنم که مشهور بودن سخته
اول از همه: فکر کنین شما با یه ظاهر وحشتناک از خواب پاشدین... و میرین صبحونه بخورین و میبینین شیر ندارین. اولین لباسیو ک دستتون میاد رو میپوشین تا برین سرکوچه و شیر بخرین. میرین پایین . میرین سرکوچه. از پاپارازی و اینا حرفی نمیزنم. بعد میرین تو سوپری و یهویی هرکی اونجاست از شما میخواد عکس بگیرین باهاش. اگه بگین نه میشین همون جاستین بیبر که گفت دیگه هیچوقت عکس نمیگیره و کلی طرفدار از دست داد. اگه هم بگین اره، قیافه ساعت شیش شما تو همه جا پخش میشه. شما فقط ی شیر میخواستین بخرین. یه قوطی شیر. چیکار کنین؟
دوم: هرجا که راه میرین...هرکجا که میرین... همه دنبال شمان. عکاسا از شما عکس میگیرن و ادمها ازتون عکس و امضا میخوان. همه همه جا هستند. یه جا دلتون میخواد فقط تو خیابون بدوید و یا تو خیابون گریه کنید. یا اینکه یهویی یاد یه چیزی میفتید و خندتون میگیره. نمیتونین هیچکدوم از این کارا رو کنین. باید یه لبخند رو لبتون نگه دارین. تمام مدت.
سوم: تیلور سوییفت یه چیزی توی اهنگش میگه و اون اینه که صبح پامیشی و میبینی شخصی ترین رازت روی همه ی روزنامه هاست و کاور همه مجله هاست. مشهور شدن ینی حاشیه داشتن. ینی شایعه پشت سرت داشتن. ینی که همه چیتو همه میدونن. ینی که هروقت میخوای واسه یکی دردودل کنی اون خودش همه چیتو میدونه. ینی که هر حرفیو به هرکی میزنی و بهش اعتماد میکنی فردا میبینی تو اخبار اعلام میکنن. اینه.
چهارم: همیشه زیبا بودن. همیشه باید همونطوری باشین که همه میخوان. همیشه باید برای هرچیزی با یکی هماهنگ کنین. برای استوری گذاشتن. برای لباس پوشیدن. برای حرف زدن. برای همه چیز باید بی نقص باشین و اون طوری ک طرفداراتون میخوان. اشتباهی وجود نداره. سخته.
پنجم و به نظرم سخت ترینش: مجبورین کسیو ک دوست دارینو با تمام طرفدارای اون تقسیم کنین( این جمله من نیست قبلا شنیدم) ولی وقتی که یکیو دوست دارین دلتون میخواد اون برای شما باشه. برای خود خودتون . تنهایی. بعد یه دور واتپد رو باز میکنین و فن فیکا رو میبینین. دقت کنین... فن فیک، ایمجین، و تمام چیزای مزخرف دیگر. میبینین که ملت یک ساعت نشستن یه داستان 132 قسمتی نوشتن از عشق شما و دختری که ازش متنفرین. نشستن و یه سری چرت و پرت نوشتن از رابطه (از اون رابطه ها-.-) ی عشقتون با کوکب 11 ساله. همیشه ادمهایی هستند که بخاطر اون از شما بدشون بیاد. خیلیا از هالزی بخاطر اینکه با جی ایزی رل زد بدشون اومد. فهمیدین؟ نمیتونین جلو اینجور چیزا رو بگیرین. همیشه یه سریا شیپ میکننتون و یه سریا متنفرن از عشق شما و یا از شما . و گاهی بخاطر شما ممکنه اون فرد ضربه و یا اسیب ببینه. چرا باید چنین اتفاقی بیفته؟ میتونستین مثل خیلی ادمای دیگه تو خلوت و اروم دوستش داشته باشین. میتونستین مال هم باشین نه اینکه با افراد دیگه ای مشترک باشه رابطتون. 
شیشم: عشق شما رو بیخیال.. چرا باید از خودتون فن فیک پیدا کنین با یه عالم ادم که تاحالا ندیدینشون؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا با کسی شیپتون میکنن که مدتها پیش ازش جدا شدین؟ شما میخواین اونو فراموش کنین. بقیه نمیزارن!اون همه جا هست.چرا باید ملت راجع شما اینهمه نظر بدن؟ چرا باید زیر پستتون اینهمه کامنتی باشه که ملت ... بیخیال. همتون میدونین چ خبره زیر پستها.
پس شاید...گاهی نباید نظر داد. این دلیلیه که سلبریتیا جشن ازدواجشونو تو جایی میگیرن که هیچکس نیست. این از بیتربیتیشون نیست. فقط همیشه راجع همه چیز نظر ندین. همین.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 10:01 ق.ظ

37

سه شنبه 23 مرداد 1397 12:02 ق.ظ

نویسنده : Yassi k
گاهی... یه سری آدما رو میبینم که بخاطر اینکه طرف دوستشون نداشت خودکشی کرده بودن(ناموفق طبق معمول) که مطمئن شن دوستشون داره یا افسردگی گرفته بودن یا همش میگفتن به ادمای دیگه که برن گوشی طرفو چک کنن یا اینکه دوستاشون برن باهاش دوست شن ببینن واقعنی دوستشون داره یا نه. اگه هم نه خب اوکی عزیزم خدافظ. تا یه هفته هم پروف مشکی و گریه و تیغ و اهنگ غمگین. بعدش دوباره شرو میکنن مثلا عاشق یکی دیگه میشن. وقتی میگم میرینن ب کلمه عشق ... ینی این. یا یه سریای دیگه هم واقعا عاشق طرفن. ولی نه عاشق خودش. عاشق اینن که یکی عاشقشتونه. فرقی هم نداره اون فرد رلشون باشه یا یکی دیگه ک قراره بشه رلشون. به هر حال عاشق عشق ورزیده شدنن و ب خاطر شنیدن یه دوستت دارم ، دوستت دارم و عاشقتم رو میگن. خیلیا اینطورن. آدما عاشق حرفا میشن نه عاشق چیز دیگه ای. اصوات و انواره که ادما رو عاشق میکنه. نور و صدا. آدمها عاشق بدن و حرفای طرف مقابلشون میشن. عاشق رفتارش. و رفتار ینی حرکات و حرفها. بنابرین فرقی نداره. چهار سال طول کشید تا اینکه الان اینجا ام و... تفاوت عشقها رو حس میکنم. عاشق شدن ینی چی؟ چرا ادما عاشق میشن؟ گفتم که ادما عاشق حرفای طرف میشن. ولی خودش دو مدله. چرا بعضیا اینهمه کارای مسخره رو انجام میدن و این حرفا؟ خب یه دقیقه با دقت نگاه کنید: طرف خودکشی میکنه چونکه فرد مقابلش دوستش نداره. این ینی چی؟ اهان ینی که عاشقشه. خب نه این ینی نیست. ینی که اون فرد عاشق دوست داشتن طرف مقابلشه. اگه عاشق خودش بود، سعی میکرد معشوقشو به عشق واقعیش برسونه نه اینکه رابطه اونو بهم بزنه. خیلی خیلی به نظر مسخره میاد. اره ولی پس از مدتها اینو فهمیدم. ادما عاشق حرفا میشن. ولی حتی اگه ازدواج هم کنن، بالاخره یه روزی تمام حرفای عاشقانه ای که میدونستند رو به هم گفته اند. همه چی تموم میشه. اولین نگاه. اولین لمس. اولین حرف عاشقانه. اولین بوسه. اولین آغوش. اولین مشکل دونفره. اولین روز. اولین شب. اولین رابطه. اولین ازدواج. اولین بچه. اولین ... اولین ها تموم میشن. یه روزی این افراد میشینن  و میبینن که حرف عاشقانه یا کار عاشقانه ای نمونده. نگاه میکنن و میبینن بدن طرف مقابلش که یه روزی قشنگترین بدن دنیا بود حالا براشون عادیه. نگاه میکنن و میبینن که... میبینن که طرف منحصر به فرد نیست. قبلا بوده ولی الان هم ... فقط هست. اون فقط اونه. میبینن که تمام حرفای عاشقنشون تکراریه. و چیزای منفی طرف بیشتر از چیزای مثبتشه. و جدا میشن. وقتی اولین ها تموم شن جدا میشن. ولی عشقی که لیلی و مجنون و رومئو و جولیت و هزاران داستان عاشقانه مشهور دنیا میگن اینه؟ اونام یه روزی از هم خسته میشن؟ چطور ممکنه خسته شن وقتی که لیلی و مجنون اونقدرها هم حرف عاشقانه رد و بدل نمیکردند؟ چطور ممکنه وقتی که رومئو و جولیت مدتها طول کشید که توانستند هم را در خلوت ببینند؟ درست میگم؟ عشق این نیست درسته؟ جولیت به این خاطر که رومئو ممکن بود دوستش نداشته باشه خودکشی نکرد. جولیت میدونست که رومئو تو یه قبیله دیگست. اونجا یه عالم دختر دیگه هست و جولیت هیچ خبری ازشون نداره. ولی به رومئو نگفت تو یا باید بیای پیش من و باهم بریم یه جایی و یا کات. اینکارو نکرد. وقتی یکیو دوست داری، هرچیزی که معشوقت دوست داره برات زیبا و مقدسه. ینی اگه اون یه دختر دیگه رو دوست داره؟ خب این خیلی خیلی دردناکه که یکی دیگه رو دوست داشته باشه. حرفایی که میتونست به تو بگه رو به اون بگه. دست اونو بگیره. اونو ببوسه. ولی خب... انتخاب اونه. پس حتما اون دختر از تو بهتره. و حتما که انتخاب درستی برای اونه. من حاظرم دردشو تحمل کنم ولی اون به چیزی ک میخواد برسه. ولی مطمئن باشم که اون خوشحال و راحته. و اگه یه روزی اون توی این دنیا نبود، من میتونم دیگه نباشم . آشنا به نظرتون نمیاد؟ همین الان فهمیدم که توی توایلایت هم همین اتفاق افتاد. درسته؟ توی نیو مون بود. تا قبل از اینکه بلا چیزیش شه...ادوارد تمام مدت فقط مواظب بلا بود از دور. از دور. نزدیک نمیومد. ولی از دور. و اجازه داد بلا هرچی میخواد فکر کنه و هرکاری ک میخواد بکنه. 
اینا چیزایی که من با تجربه به دست اورده باشم نیست. چیزاییه که با تحقیق به دست اوردم . ینی خودم تموم اونا رو امتحان نکردم. ولی خودم میدونم که ادما اکثرا عاشق دوست داشتن طرف میشن. نمیگم که این خوب نیست همیشه. ینی من همیشه عاشق روش دوست داشتن اونم. ولی بیشتر از اون عاشق خودشم. یعنی که اگه اون هم دوستم نداشته باشه، دلیل نمیشه که دوستش نداشته باشم. این چیزیه که من پس از دیدن اون فهمیدم. بعدا فهمیدم که اینطوره. شاید همه چی عوض شه یه روز. شاید اینطور شه. ولی الان همینه که هست. این اینه. 
فقط میخوام نوشتمو تموم کنم با اینکه... عاشق دوست داشتن افراد نشین. عاشق لمس کردن ها و بوسیدن هاش نشین.. عاشق خود آدما شین. عاشق روحشون. عاشق شخصیتشون. عاشق کارایی که قبل از شما هم انجام میدادن. عاشق انتخاب هایی که اونا تو موقعیتهای مختلف میکنن. این چیزیه ک من میدونم. فقط. همین. 



دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 09:41 ق.ظ

صندلی خیس- شماره 3-بارانا

دوشنبه 22 مرداد 1397 09:40 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: صندلی خیس ،
هی گایز .
خب... صندلی خیس شماره سه...
با یکی از دوستان محبوبمون بارانا^^
خب حتما بخونین و نظرتونو بگین!!! نظرا واسه قبلیا کم بودنا!
قبلیارم نخوندین اینو بخونین حتما.
پ.ن: خداروشکر اخرین صندلی داغیه که هنوز ادیت نشده بود. ینی بعد از این دوباره میتونین بیاین بازی کنین.
پ.ن2: اگه میخواین صندلی داغتون خونده شه باید تو وبتون یه خبر بدین که شرکت کردین دیگه! ک مخاطبای منم با نظرات مخاطبای شما جذب شن که بیان و بخونن!
همین دیگه. نظر بدین حتما.
موقع خوندن صندلی خیسا ب چند تا نکته توجه کنید:
1. بخونین که کی من دارم حرف میزنم و کی کسی که رو صندلی نشسته.
2. پ.ن/م.ن/ و ویرایش ها ادیت های منن. ینی توی چت گفته نشده.بعدا اضافه کردم.
3. سلام و خداحافظیا و این حرفا حذف میشن همیشه.
موقع خوندن این یکی هم دقت کنین که من شوخی داشتم میکردما! نه بایو ایم و نه لزبین متاسفانه.

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 03:17 ب.ظ

39

یکشنبه 21 مرداد 1397 06:09 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
گاهی حس میکنم حق با اوناست.
من واقعا ... 
نمیدونم. نمیدونم. 
من خوشگل نیستم. بهم گاهی میگن هستم. ولی نیستم. ینی اونا نمیدونن ک نیستم. 
من درحالت خوشحال و زیبا زیبام. ینی ببینین، من قبل از مهمونی زیبام. قبل از عروسی زیبام. بعد از حموم(اونم نه دقیقا بعد از حموم. کمی بعدترش) زیبام. وقتی خیلی خوشحالم زیبام. وقتی آرایش کردم زیبام. وقتی حالم خیلی خوبه زیبام.
و این میشه شاید 10 درصد اوقات. 
90 درصد دیگه... 
من نمیتونم یک ساعت خودمو تو اینه نگاه کنم. اصلا نمیتونم. مدام این صدا تو ذهنم تکرار میشه که من خوب نیستم. من زشتم. من به اندازه کافی خوب نیستم. موهام همیشه بهم ریختس چونکه نازکن و لخت و زیر حجاب مدام بهم میریزه و رو هوا میرن. دلیلی ک کوتاه کوتاه نمیکنم هم همینه. نازکن و زود کنده میشن و این ینی یه عالمه موی خورد که از همه طرف میریزن بیرون و ظاهر یک ساعت مرتب کردمو خراب میکنن. فکر میکردم موهام خوشگلن. بهم میگفتن که موهام لخت و پرپشت و تیرست.میگفتن پرکلاغی پرکلاغیه. میگفتن که خیلی خوب با چشمای درشت و لبام سته. تا اینکه بزرگ شدم. بزرگ شدم و مجبور شدم شال و مغنعه سر کنم و از اون روز به بعد کسی به موهام نگفت خوشگل. همه میگفتن که چرا موهام میریزه و چرا پوست سرم ضعیفه. این مدل موهامه. موهام نازک و صافن. تو لختیش بحثی نیست. ولی خب وقتی که یه پارچه ای مدام روش فشار بیاره چون نازک و ظریفن میریزن همیشه. هروقت میریم خارج، حتی اگه برا یه روز هم میریم تا یه هفته یک دونه مو پیدا نمیکنم. ولی جز اون امکان نداره برم استخر و یکی نگه عه یاسی این موی توعه ها. امکان نداره. موهام رو کوتاه کوتاه نمیتونم کنم چون لختن و صاف میچسبن به سرم. ینی میفتن رو صورتم و سرم. میگن موهامو بلند کنم. همه میگن موی بلند بهم میاد.ولی تیپ من نیست...میدونین من از اون دخترایی نیستم که روزی چند ساعت موهامو شونه کنم و روزی چند ساعت بشینم ببافمشون و ببندمشون. نه من از مو بستن متنفرم. چونکه تا کلاس پنجم موهامو مامانم میبست و گفتم که موهام نازک و ظریفن. تا کمی میکشید دردم میگرفت و جیغ میزدم. مامانم هم عصبانی میشد و دعوا میکرد. همیشه دعوا داشتیم سر موهام. هیچوقت هم نمیبافت چون من از بافت تا اون موقع متنفر بودم. الان هم عاشقش نیستم چونکه حدالکثر زمانی که بافت روی موهام مرتبه 1 ساعته و بعد از اون موهام بخاطر لختیشون میان از بافت بیرون. ب این خاطر من یاد نگرفتم که چطور درست و خوشگل ببافم و ببندم. صبحا فقط یه دور شونه میکنم و یه دور سریع میبندم. شونه هم چندان نمیکنم چون موهام هیچوقت گره نمیخورن. با دست هم صاف میشن طوری که همه فکر میکنن اتو زدم موهامو. ولی فقط یه طوری میبندم که ضایع نباشه و یه کش هم زاپاس برمیدارم که اگه باز یا پاره یا چی شدش یدونه داشته باشم. به این خاطر اکثرا تو مچ راستم ی کش سر هست. کشهامم ساده اند چون همیشه گل دارشو خواهرم برمیداره و وقتی به من میرسه که گلش کنده شده و رنگاشونم رفته. واسم هم مهم نیست دیگه. موی بلند رو نمیتونم نگه دارم. نمیتونم ببافمشون هر روز یا اینکه گرماشو تحمل کنم زیر اون لباسای گرم مدرسه تو تابستون.همیشه موهامو متوسط نگه میدارم. از کلاس شیشم به بعد بلندترین حالتش سه هفته پیش بود که تا روی ارنجم از پشت میرسید و دوباره رفتم تا روی شونه هام کوتاهش کردم. از زیر گردنم تا روی ارنجم محدوده ی موهامه. هرگز تغییر نمیکنه. مجبورم خیلی وقتا. مدل موهای من همون مدلیه که ی سری دخترا موهاشونو باز میزارن که تا روی کمر یا بالای کمرشون میرسه و از زیر شالشون موهای صافشون میریزه روی پشتشون. یا وقتی که میبندن و میزارن دسته موهاشونو رو شونشون شالشون فقط یه ذره روشو میگیره و موهاشون تا روی سینه هاشون میفته و خیلی قشنگ صافن. ولی هیچوفت اجازه ندارم اونطور موهامو درست کنم چون بابام ابرو داره و نمیتونم مثل اون دخترا بگردم. مانتو جلو باز هم نمیتونم بپوشم که باهاشون قشنگ شه. چتریامو بزور نگه داشتم که نقصای صورتمو بپوشونه. نقص نیستن. ولی دوست ندارم احدی ببینه بدون چتری چ شکلی میشم. چتری هام همیشه صافن جز وقتایی که عصبی ام و مدام دستمو میکنم تو موهام.ولی مدرسه نمیزاره که چتری داشته باشیم و تاحالا چند بار هم میخواستن ببرنم دفتر مدیر. موهام قبلا مشکی پرکلاغی بود ولی هنوز روزایی رو به یاد میارم که که ناراحت به ادمایی نگاه میکردم که بهم نشون میدادن موهاشون چقدر مشکیه و موهای من روشن شده. دیگه مشکی نیست. ولی قهوه ایم نیست. رنگ خاصی نداره. رنگ عن کسی که مریضه شاید. شاید. هیچ رنگ خاصی ندارن.
بعد به صورتم نگاه میکنم. تو بچگی بهم میگفتن که خوشگلم . بینیم کوچیکه. ابروهام پرپشتن. لبام درشتن. لبام خوشگلن و رنگشونم خوشرنگه. میگفتن صورتم گرد و بامزس. میگفتن که مژه هام بلند و خوشگلن. میگفتن که چشمام مشکی و درشتن. 
ولی بعد بزرگ شدم. ولی یه سری چیزا بزرگ نشدن توصورتم. ابروهام پرپشت موندن. که این ینی چند سال دیدن ادمایی که تو مدرسه ابروهاشونو برمیدارن و به ابروهای خودم نگاه میکنم و دوباره چتریهامو میریزم روش. اصلا ...بیخیال. لبام درشتن. از اونا خوشم نمیاد. بدم هم نمیاد اما هنوز درشتن. بهم میگن انگار پروتزی کردی که خیلی خوب بوده و خیلی لبات بزرگ نشدن. من ترجیح میدم لب نداشته باشم. میگفتن صورتم گرد و بامزس. که الان بهم میگن فکر میکردیم دبستانی؟؟؟ اره؟ مژه هام خوب بودن .ولی بودن..همون سایز موندن که واسه ی یه بچه خردسال قشنگ و بلندن. الان عادی اند. میگفتن چشمام مشکی و درشتن. خب...نه درشتن و نه مشکی. ..نه نیستن. چشام قهوه این. قهوه ای رنگ موهام. شاید کمی روشن تر. درشت هم نسبت به صورتم؟ نه. 
و اندامم. اصلا نمیخوام الان گریه کنم. خودتون تصور کنین وقتی خودمو تو اینه نگاه میکنم و شونه هامو میبینم که تو یه خط نیستن یا پشتمو نگاه میکنم... یا پاهامو... خب داره گریم میگیره.
میگم که. من خوشگل نیستم. از دور خوشگلم. از تو عکسا خوشگلم . از چشم کسی که نمیشناستم و یه مکالمه 10 دقیقه ای هم با من نداشته خوشگلم. به جز اون نه. هرکی منو از نزدیک نگاه میکنه و مشکل پوستی روی بازوهامو میبینه... یا موهای بهم ریختمو... یا ...
فکر میکردم موهام خوشگلن. ولی دیگه نه. موهام میتونستن رویایی و خوشگل باشن.. ولی الان نه دیگه. نه. 
نفس اروم. نفس عمیق اروم...
من خوبم. 
اخلاقم هم خوب نیست. میدونم که نیست. میدونم که خیلی از رفتارام خیلیارو ازار میده. میدونم که هیچکدوم از رفتارای بدم دست خودم نیست. تقصیر من نیست و اونا نمیدونن. نمیدونن که وقتی میگم بغلم کن به این خاطر نیست که من خیلی لوسم . به این خاطره که یکی یه چیزی گفته یا ی چیزی حس کردم که باعث شده بلرزم. همیشه بعد از اینکه یکی یه چیزی میگه که میسوزونتم، میلرزم یهویی. بعدش هم فقط دلم میخواد یکی بغلم کنه که لرزیدنم تموم شه. وقتی که میخوام که گونه یکی رو ببوسم بخاطر لزبین بودنم نیست. به این خاطره که لحظاتیو یادم اومده که دلم واسشون تنگ شده بوده. وقتی که پشت سر هم حرف میزنم به این خاطر نیست ک نمیخوام اونا حرف بزنن. فقظ ذوق زده ام. 
همه فکر میکنن که اعتماد به نفسم خیلی بالاست. همه فکر میکنن خیلی برون گرام. همه فکر میکنن که خیلی شادم. فکر میکنن که خیلی منحرف و بیشعور و شرور ام. فکر میکنن که من خیلی سرد و بی احساسم. فکر میکنن که از هیچی ناراحت نمیشم و هیچوقت یه دوستت دارم واقعی نمیتونه از دهنم در آد.
هیچوفت نبودم. نمیدونستم. ولی الان میدونم که تو عمرم همیشه درون گرا بودم. ناراحت میشم ولی طوری رفتار میکنم که... مثل همیشه. این منم دیگه. طوری رفتار میکنم که اونا میخوان چون از تنهایی میترسم و نمیتونم تحمل از دست دادن ادما رو داشته باشم.
این منم.
از دور قشنگ و زیبا به نظر میرسم و برخلاف اون چیزی که همه میگن.
ولی نزدیک که میشن، موهامو میبینن. ناخونامو میبینن که لاک نداره و کمی کوتاست . لباسامو میبینن که بلند و بهم ریختن .(برای پوشوندن اسکولیوزم) و بهم میگن کثیف. بهم میگن هیچکس جز (یکی از دوستام) نمیتونه تحملم کنه. هیچوقت حاظر نیستن باهام بیان مسافرت. بهم میگن که لیاقت اون رو ندارم. بهم میگن که ..میگن که چرا یکی نمیاد جمم کنه. بهم میگن که چرا نمیتونم تمیز و زیبا و سالم و عادی باشم؟ چرا یه روز درست رفتار نمیکنم؟ چرا  چرا چرا چرا.

..
...
من ادم مرتب و تمیزی نیستم. به گفته اونا. ولی تمیز... هستم قطعا. مرتب؟ اره به این خاطر که میزمو همیشه بهم میریزم که کسی نفهمه دقیقا داشتم چیکار میکردم؟ یا اتاقم که هردقیقه از یه کاری کار دیگه ایو انجام میدم و همچنان کسی نمیتونه بفهمه داشتم چیکار میکردم؟ یا شاید به این خاطر که از یه موضوعی موقع حرف زدن میپرم به موضوعات دیگه؟ اوه اینم به این خاطره که ذهنم اون مطلبیو که داره میگه رو تموم کرده و در حقیقت دارم به یه چیز دیگه فکر میکنم. ب این خاطره که ذهنم نمیتونه تحمل کنه یه موضوع تکراریو به این خاطر ک از ذهن اکثر ادمای اطرافم سریع تر رفتار میکنه و نمیتونه با سرعت اونا و سرعت دهنم کنار بیاد. به این خاطره که تو نوشتن همه چیو میتونم بگم و تو حرف زدن کمتر از نصف حرفا رو.
بار ها شنیدم که وقتی نمره های ریاضی و هوش و هندسه و اینام بالا میاد میپرسن که چطور با این ای کیوم میتونم چنین نمراتی بگیرم؟ بارها بهم گفتن که تو توی تقلب حرفه ای هستی و خب معلومه میتونی کامل شی. اره اره...من بخاطر خوشحال کردن یه عده احمق دست به هرکاری زدم . که اخرش چنین حرفایی بشنوم. یکی از دلایلی که عاشق رلمم اینه که اون اولین و تنها انسانی روی زمین بود که این حرف رو بهم نزد.وقتی که چنین چیزایی رو تعریف کردم خندید و یا تایید کرد. هرگز پوکرفیس نفرستاد و یا مسخرم نکرد درجواب. 
درواقع اون تنها انسانی تو کل دنیاست که میفهمه حرفامو. هرحرفیو ک تاحالا بهش زدم، جوابیو داده که هرگز فکر نمیکردم چنین جوابی ،جواب درست حرف من باشه. و این تنها انسان روی کره ی زمین که باهام کنار اومده رو هم دارن ازم میگیرن.
امروز سرده. خیلی خیلی سرد.
سرد و سخت.



دیدگاه ها : کامنت
last edited: یکشنبه 21 مرداد 1397 11:05 ب.ظ

37

یکشنبه 21 مرداد 1397 05:27 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: حالم خوب نیست ، *-* ،

ادامه مطلب

دیدگاه ها : comments?really?
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 03:29 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: یکشنبه 21 مرداد 1397 11:11 ب.ظ

صندلی شماره 1- پناه

شنبه 20 مرداد 1397 11:17 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: صندلی خیس ،
خب نفر اولی که شرکت کرده پناه عه.
دختر بسی خوبیه.
بخونین و نظرتونو بگین. 



... 
پ.ن: میگم صندلی خیس ینی فقط داغ نیست! نه اینکه سوالاش اونجوری باشن

تا اون حدم دیگه منحرف نیستم اینجا بچه هم میاد!
ویرایش: بچها بچها!!! من بعد از بازی ادیتش میکنم و همه حرفا نیستن اینجا. لازم نیست همه سوالا رو جواب بدین. اگه چیزی گفتین که نمیخواین بیاد تو وب بهم میگین و من دلیتش میکنم. قبلشم اگه دقت کرده باشین رمزداره که فقط خود اون فرد میبینه که پست مشکلی نداره یا نه. پس نگرانش نباشن. ابروتون نمیره. کامنتارم اگه بخونین ، فقط خودمونی ها تو وب من میان. کس خاصی نیست. قبل از شروع هم میپرسم که درچ رابطه سوال نپرسم. نگران نباشین خیلی.


صندلی خیس!

دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 03:17 ب.ظ

36

جمعه 19 مرداد 1397 10:46 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: *-* ،
من بارها در زندگی دیگران گم شدم. و از این حس متنفرم. 
یک دور با یکی از دوستانم بیش از حد صمیمی شدم. و تمام فکر من مشکلات او بود. شادی های او. یکی از دفعاتی بود که در زندگی دیگران گمشدم.
 خواندن کتاب 600 صفحه ای برایم حدود 2.5 تا 3 ساعت طول میکشد و دلیلش هم این است که از روزی که کتاب خواندن را اغاز کردم در زندگی دیگران گم میشدم. زندگی ادمهایی که هرگز بر روی زمین نزیستند. اولین کتابی که داخلش گم شدم  اولین کتاب من بود که از ژانر کودک نبود. 600 صفحه بود. یادمه از هفته های اخر تابستان بود. یه دور رفتیم کتاب فروشی مرکزی و اونو دیدم و خریدمش با راهنمایی فروشنده. بعد از ظهر روز بعد شروعش کردم. سه ساعت خوندنش طول کشید. نمیخواستم تا اخر بخونمش. میخواستم فقط ببینم چطوره. چند صفحه اول رو خوندم و بعد نتونستم ولش کنم. سه ساعت...اون سه ساعت خارق العاده...در آن دنیا بودم. در بین آدمهای دیگر زندگی میکردم... افکارم افکار شخص دیگری بود. لحظاتم مال کس دیگری بود و زندگی ام طور دیگری میگذشت... سه ساعت طلایی زیستم... و بعد،... کتاب تمام شد!... اطراف را نگاه کردم. من با لباس بیرون ،یعنی مانتو وشلوار، روی زمین اتاقم در قسمتی که فرش نداشت دراز کشیده بودم و به شدت گرسنه و تشنه بودم و اگر پنج دقیقه دیگر میماندم شلوارم را کثیف میکردم. و...اصلا متوجه اش نشده بودم!چه بلایی سرم آمده بود؟ چطور خود را فراموش کرده بودم؟
درسته اعتراف میکنم...با همه کتابا اونقدر ارتباط برقرار نمیکنم. همه کتابا جذبم نمیکنن و خیلیاشونو سه سال پیش شرو کردم و هنوز نمیدونم پایانشون چیه. و یه سری وقتا، که خیلی کم پیش میاد، میریم سینما یا یه فیلمیو تلویزیون پخش میکنه یا خودمون میزاریم و اونقدر غرق فیلم میشم که یادم میره قبلش میخواستم برم دستشویی. که یادم میره مشکلات خودمو. یادم میره هرکاری که نتونستم هیچوقت بکنم. یادم میره همه چیو. یادم میره چ زندگیم مزخرفه. و گاهی بعد از فیلم و کتاب هم به زندگیم بر نمیکردم. وقتی برمیگردم که صبح چشمامو باز میکنم و اون فیلم اولین چیزی نیست که یادم میاد. سقفو که میبینم، اولین چیزی که یادم میومد این بود که اون روز یه عالمه کار دارم و زندگیم خیلی مسخره بود. خیلی مسخره بود همه چی. اون فیلم تموم شده. و ناگهان اول صبح همه چی رو سرم آوار میشه. 
یا یه سری وقتا هست... یه داستانی تو ذهنم میسازم. یه شخصیتی هست...که یه کاریو میکنه. یه کاری ک من نمیکنم و نمیتونم کنم. بعد اونقدر بهش پر و بال میدم که شبا خواب شخصیتمو میبینم و صبحا با فکر اون پامیشم و چجوری زندگیش میتونه قشنگ تر باشه. شخصیت هام باله میرقصن... شخصیت هام تو ساحل با بیکینی خجالت نمیکشن بایستن...شخصیتام عاشق میشن و کسی جلوشونو نمیگیره... اونا میرقصن ،میخونن، هنر میافرینن، عشق میورزن و همه چی قشنگه. ولی نهایتا یه هفته طول میکشه که دوباره اون حس وحشتناک میاد سراغم...اون من نیستم. اون یه شخصیت لعنتی توی ذهن منه. من هیچکدوم از اون کارا رو نمیتونم انجام بدم. و این حس مثل یه سطل آب سرده. ازم میپرسن که چرا داستانامو نمینویسم یا کاملشون نمیکنم... دلیلش اینه. دلیلش اینه که من اون شخصیت نیستم . اون همیشه زیادی زیباست. زندگیش با وجود سختیاش زیادی قشنگه. اون من نیستم.
ازم خیلیا راز تند خوندنمو میپرسن. چطور میتونی سه صفحه تو یک دقیقه بخونی و عمق داستانو حس کنی؟ خیلیا میگن دروغ میگم. خیلیا میگن که با این روش خوندن قطعا واسه خودنمایی میخونم و هیچی از داستانام نمیفهمم. ولی اینطور نیست. من از اکثر اون ادما بهتر میفهمم...چونکه چند ساعت تو اون دنیا زندگی کردم...چند ساعت با اون سخصیت ها مردم و زنده شدم. چند ساعت مسافرت کردم.... و وقتی که کتابا چند قسمتی اند ، باید یک یا دو روز بعد بخرمش. شده مدرسه نمیرم، درس نمیخونم،کارامو ول میکنم تا فقط چند ساعت دیگه ب اون دنیا برگردم...چند ساعت دیگر ان سطل آب سرد را ب تاخیر بیندازم.
و یک چیز دیگه که از من میپرسند، اینه که... چرا دیگر کتاب نمیخونی؟ چرا دیگه نمینویسی؟ خودمم از خودم گاهی میپرسم..چرا دیگه شبا یواشکی تو اتاقت نمیرقصی؟ خب...چندین روز پیش...چند ماه پیش به یک آدم جذاب گفتم که خودم توی داستانم. خودم زندگیم قشنگ شده. خودم دارم داستان خودمو میسازم! و این دلیلشه. من هیچ کسو نداشتم. هیچ کس واسم مهم نبود و واسه کسی هم مهم نبودم. تا روزی که اون اومد... قسم میخورم یک دقیقه تو روز هم نیست که به اون فکر نکنم. یک دقیقه. چطور میتونم اسم این رو داستان نذارم؟ این فوق العادست! هر دقیقه از روزم مثل خوندن متنهای کتابه. وقتی اون باهام حرف میزنه حرفاش، از اون شخصیت های جذاب توی کتاب که ظاهرشون تکمیله و یک کلمه ی اشتباه هم نمیگن  و شخصیت اصلی همیشه اخر کتاب به اون میرسه، قشنگ ترن. حرفاش...شخصیتش...همه چیش از کتابا هم رویایی تره. من کل عمرم تا پارسال دنبال کسی داخل کتابها میگشتم که شخصیتش زیبا و فهمیده باشه. کسی که یک بار هم که شده کامل کامل نباشه. شخصیتی که بتونم عاشقش شم. شخصیتی که خارق العاده باشه. حتی خودمم داستان مینوشتم. ولی شبیه چیزی هم که من بتونم عاشقش شم در نمیومد. تو کتابا و غیر کتابا دنبالش میگشتم. ولی پیداش نکردم. و اولین بار که با اون حرف زدم...حس کردم که تو کتابم. حس کردم که... حس کردم که این هم یکی دیگه از خوابا یا خیال پردازیای قشنگه. بزودی میام بیرون. ولی اون روز بعدش هم بودش. و روز بعدش. و بعد ترش.
 بعد از یه مدت هم فکر میکردم که چطور ممکنه چنین انسانی واقعی باشه... تا یه مدت هم توهم زده بودم که مثل کتاب غیرزمینی اون مال این جهان نیست و مدتها دنبال نشونه ای میگشتم که بهم ثابت شه اون انسان نیست و فرشته ای چیزیه. (میان نوشت: هنوز هم بهم ثابت نشده البته) از اون روز به بعد،هر روز برام یه درامای جدیده. هر روز برام یه چپتر جذاب تر از قبلیه که توش گمشده ام... و از گم شدن های قبلی قشنگتره. و میخوام تا ابد گمشده بمونم. دنبالم نگردین. من کنار تختم با یه کتاب خوابم نبرده یا روی زمین درحالی که کتابم روی صفحه اخرش بازه خوابم نبرده یا جلو تلویزیون که مدتهاست فیلم تموم شده و تبلیغات بازرگانی درحال پخش شدنه و من به تلویزیون خیره شدم و پلک نمیزنم و نمیدونم حتی اطرافم چه خبره. من هم راه میرم، و هم درس میخونم و هم مدرسه میرم و هم حرف میزنم. ولی فکرم اینجا نیست.فکرم همیشه جای دیگست. خیلی طول کشید که بتونم کنترل کنم خودمو که افکارمو به زبون نیارم و یا یادم نره که باید حرف بزنم یا راه برم. حدود دو سه ماه. ولی الان عادت کردم. و وقتی فکرم اروم میگیره که با اون حرف میزنم...که اون یه پیام به من میده... که صدای اون رو گوش میدم... وقتی که حس میکنم اون پیشمه. اره اون اکثر اوقات کنارم نیست که بغلش کنم و این حرفا. ولی همینکه هست خودش خیلیه. ممکن بود همین هم نباشه. ممکن بود من تمام اینها رو تحمل کنم و اون ازم متنفر باشه. ولی نیست. میزاره باهاش حرف بزنم و با هم وقت میگذرونیم و این وقت گذرونی بهترین وقت گذرونی دنیاست حتی اگه هیچی هم نگم و مدتها به صفحه خالی خیره شم . ولی اون هست. پیدام نکنین. من توی زیباترین داستان دنیا گم شده ام. نمیخوام هرگز بیام بیرون. لطفا.
و من بارها در زندگی دیگران گم شدم. و از این حس متنفرم. ولی اخیرا در زندگی خودم گم شدم. و عاشق این حسم.
by: me
پ.ن: چ متن قشنگی شد! البته ... من میتونم کل عمرمو بشینم و راجع اون بنویسم. 
پ.پ.ن: شنیده بودم عاشق شدن خیلی قشنگه و تاثیر داره. ولی این متن از توان من خارج بود ها. نمیدونم از کجام اومد بیرون.



دیدگاه ها : comments
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 03:30 ب.ظ

آموزش-چگونه تابستانی مزخرف داشته باشیم

پنجشنبه 18 مرداد 1397 12:06 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: حوصله ی پوکیده ،
1. اولین کار ممکن برای داشتن تابستانی افتضاح، سروکله زدن با والدین است. هرحرفی را ک به شما زدند برعکسش را انجام دهید و مدام غر بزنید. تلاش کنید که مدام خانه را شلوغ کنید و تمام مدت با گوشی خود با یک فردی که والدینتان اصلا از او خوششان نمیاید چت کنید.مدام پول خرج کنید و سر مملکت و چرا جای دیگری به دنیا نیامدید غر بزنید.
2. فقط مشکی بپوشید. در تابستان مدام مشکی بپوشید . سرتاپا مشکی طوری که همه فکر کنند کسی شما (خدای ناکرده) مرده است. گرانج نه. مشکی ساده. کفش مشکی. کلاه و شال مشکی. مانتو و بلوز و شلوار و همه چیز مشکی. اتاقتان را هم اگر توانستید مشکی کنید و پستها و استوری ها و پروفایلاهای غمگین و مشکی بگذارید.
3. از یکی از ادمهایی که دوستش دارید بپرسید که دوستتان دارد یا نه. جوابش هرچه بود بروید و خودکشی ناموفق کنید ک ببینید نگران میشود یا نه. دوستتان دارد یا نه. او تا مدتها انقدر شما را دعوا خواهد کرد که خود به خود تابستانتان ریده شود.
4.وقتی درجایی رفتید که پشه زیاد بود، لباسهای کوتاه بپوشید یا اصلا لباس نپوشید. مثلا شلوارک فقط بپوشید. یا با بیکینی بگردید.پشه ها میرینند ب اعصاب شما
5.یه برنامه ریزی خیلی خفن کنید .خیلی خیلی خفن برای رسیدن به رویاهایتان. بعد با شدت شروع کنید. ولی حواستان باشد برنامه تان طوری باشد که دو روز که گذشت نا امید شوید.
6.تنها بنشینید و فیلم عاشقانه صحنه دار ببینید . خب شما تنهایید و انها نیستند. هیچکس شما را نخواهد خواست هیچوقت و خواهید پوسید(مخصوص سینگلها فقط)
7. روی دوستتان/ رل دوستتان / کراش دوستتان - کراش بزنید شدید طوری ک حس کنید عاشقش شده اید. دوستتان تابستان شما را کوفتتان خواهد کرد. نگران نباشید
8. اگر تمام اینها را انجام دادید و تابستانی زیبا را تجربه میکنید همچنان، بروید به جهنم و بمیرید. شما یا خیلی پولدار هستید یا خیلی لوس و یا خیلی زیادی مهربون که به عوضی بودن شباهت میابد.
عوضیا .
راستی اگه تابستونتون داره 8 میگذره، برین گمشین بیروننن خوشبحالتونننن... اصلا تو وب من چ میکنین؟ اینجا همه زیر 5 میزنن. بمیرین. اه



دیدگاه ها : ComMenTs
last edited: پنجشنبه 18 مرداد 1397 08:45 ب.ظ

-

پنجشنبه 18 مرداد 1397 11:19 ق.ظ

نویسنده : Yassi k
بدترین و بهترین حسای دنیا چیان؟


دیدگاه ها : نظرات
last edited: - -

35

چهارشنبه 17 مرداد 1397 04:10 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: حوصله ی پوکیده ،
- اون به من نگاه میکرد که از حموم در اومدم. 

بهش نگاه کردم... فقط به چشمام نگاه کرد. بعد اروم اروم کل حوله ام رو نگاه کرد.
 
حولمو محکم تر پیچیدم. رفتم سمت کمدم. لباسی برداشتم تا اول زیر لباسم بپوشم

صدای قدمهاشو میشنیدم که نزدیک میشد. لباس رو تو دستم نگه داشتم.نگاه خیرشو حس میکردم
 
نزدیک تر میشد...برگشتم اروم... بهش نگاه کردم. به صورتم نگاه نمیکرد. فقط به پایین تنم نگاه میکرد...

اخم کردم. دستمو به سرش کشیدم و بعد پشتمو کردم تا لباسمو بپوشم.

بعد ناگهان حس کردم که یه چیزی به پام خورد... نگاه کردم و دستشو روی پام دیدم.

یه لحظه لرزیدم. لبم رو گاز گرفتم. 
بهش نگاه کردم.
به صورتم نگاه کرد.
بعد ...
...
...
...
گفت:میو.
منم لباسمو پوشیدم و بغلش کردم و گفتم: گربه ی گوگولی منننن*-*چیشدههه عزیزممم چی میخواییی؟؟؟/
...
...
...
میدونم هیچ حرفی نیست. خودم جای شما بودم سرمو میکوبیدم دیوار. خود دانین.
پ.ن:ناموسن کی میدونست داستانه اینطور تموم میشه؟بگین جدی چی فکر کردین
پ.پ.ن: گربه قدش نمیرسه خیلی که صورت ادمو نگا میکنه گردنش درد میگیره.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: چهارشنبه 17 مرداد 1397 04:32 ب.ظ

صندلی خیس- شماره 2

چهارشنبه 17 مرداد 1397 03:19 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: صندلی خیس ،
بعله بعله صندلی خیس شرو شده. آیلار نفر دومی بود که باهاش بازیو انجام دادم ولی با پناه همزمان افتاده بود ولی پناه چند مین زودتر اومده بود فقط. 
ولی اخراش خسته شده بودم و ببخشید هنوزم . مجبور شدم چند تا سوال باقی مونده رو بعدا بپرسم.
برین ادامه مطلب بخونینش و نظرتونو بگین حتما!
صبر هم کنین دوتای دیگه رو هم تایپ کنم و بزارم وب و بعد دوباره با بقیه بازی میکنیم.

ادامه مطلب

دیدگاه ها : comMenTs
last edited: شنبه 20 مرداد 1397 05:34 ب.ظ

34

سه شنبه 16 مرداد 1397 07:19 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
Image result for to the stars who listen gif


دیدگاه ها : نظرات
last edited: - -

33

دوشنبه 15 مرداد 1397 07:40 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: اسکولیو-لایف ،



قبل از اینکه اینو بخونین باید پست 13 و پست 9 رو خونده باشین. 
ممنون از اینکه میخونین اینو.
میدونم که چون فهمیدین از ترحم بدم میاد نمیخواین چیزای ترحم امیز بگین و هم نمیدونین چی بگین.. من میدونم شما چی فکر میکنین و چ حسی دارین... فقط بگین که خوندین
قسمت بعدی اسکولیولایف.

خب قضیه بریس یه چیز بود قضیه ورزش یه چیز دیگه.دکتر بهم میگفت که باید هر روز هرچه قدر میتونم ورزش کنم. بعد هم ورزشا،ام ورزشا حوصله سر بر و سخت بودن. مخصوصا برای من که عادت نداشتم یه ساعت یه کاریو کامل انجام بدم. بعد کل عمرم تنها ورزشی ک کرده بودم یه شنا بود هر دو سال یه بار تابستون. کلا بدنم هم فرمش ضعیفه و زود خسته میشه و زود میگیره عضلاتم . خیلی سختمه. و روزی یه ساعت حدالقل باید انجام میدادم. من عادت دارم برا کل روزم برنامه بریزم و ورزش هم وقتمو میگرفت و به کارای دیگم نمیرسیدم. با این حال با زور و زحمت تقریبا انجام میدادم. خب با داد و دعوای مامانم بیشتر. بعد نمیدونم گفتم یا نه... باید هر هفته جمعه میرفتیم مطب تا حرکات اصلی رو اونا باهام انجام بدن. بعد مامان من بعد از یه ماه اونجا رفتن فهمید که اقای دکتر یه مطب دیگه هم میره وسط هفته ها. فهمیدن که هرچی بیشتر انجام بدم بهتره حرکاتو.بنابرین...یه قضیه ای شرو شد که الان اسمشو میزارم همه چیو ول کن و بچسب به ورزش. مامان و بابام تصمیم گرفتن اون روزایی که اقای دکتر تو اونیکی مطبشه منو ببرن اونجا. ولی یه مشکلی بود. اون روزای زوج اونجا بود از صبح تا 4. مدرسه من 4 تعطیل میشه. پس چیکار کنیم؟ آهان! مدرسه رو کنسل میکنیم. بنابرین در دوره ای که من تازه جا افتاده بودم و دوست پیدا کرده بودم و در اوج لذتم از مدرسه بودن بهم گفتن مدرسه رو میخوایم کنسل کنیم. بعله. من گریم گرفت طبق معمول. ولی گریه نکردم. ینی خیلی وقتا ناراحت میشم تا مرز گریه ولی گریه نمیکنم. روزای بعدش طوری میرفتم مدرسه و رفتار میکردم ک میدونستم بزودی ممکنه تا اخر سال مدرسه رو نبینم و تو خونه درس بخونم وبرا امتحانا بیام.  ینی چی... واقعا که. بیخیال! من اونقدر هم به ورزشم اهمیت نمیدادم که مدرسمو کنسل کنم!!! دلم میخواست دوباره حس عادی بودن کنم. دلم میخواست مثل بقیه یه وقتی رو برای بیرون رفتن و تفریح بزارم ولی مامانم معتقد بود که میتونم اون وقت رو برای ورزشم بزارم پس لزومی نداشت اونکارو کنم.پس ینی هرکاری میکردم نمیتونستم از ورزشم در برم و مثل بچهای عادی باشم. همیشه زمانیو که همه برای کارای موردعلاقشون میزاشتن من باید برا ورزشم میزاشتم. اقای دکتر خیلی از ورزشا رو برام ممنوع کرده بود. دوچرخه سواری، شنا، تنیس، بدمینتون، ببسکتبال، والیبال... خیلی از کارام کم شده بود. وب رو بخاطر اسکویلیزم کنار گذاشتم. پسرایی که باهاشون دوست میشدم بخاطر اسکولیوزم ازم جدا شدن خیلیاشون. و بخاطر وقتی که مجبور بودم برا اسکولیوز بزارم. 
خب قرار بود مدرسم کنسل شه. مامان و بابام یه ماه هر روز زنگ میزدن مدرسم و حرف میزدن ولی مدرسم قبول نمیکرد. خب نمره های من خوبن نسبتا و خب رتبه مدرسه رو بالا میبرم اگه فقط برای امتحان برم خیلی رتبم پایین میاد. اخرش قبول کردن که یه سری ساعتا از روز رو مامانم بیاد دنبالم و بریم مطب. سخت بود واقعا و بدتر از اون...بچهایی بودن ک بهم حسودی میکردن! من رفتم برای فیزیوتراپی کجاش حسودی داره. 
کمی که گذشت، ما یکی از شاگردای اقای دکتر رو پیدا کردیم که خونه میومد. تصمیم گرفتیم سه روز تو هفته اون بیاد خونم و بعد از ظهر باهام کار کنه و چهار یا سه روز دیگه هم بریم مطب. خیلی طبق برنامه نبودیم. ینی همیشه نمیشد. بعد فکر کنین این ووقت رو هم بزارم، به جز اون یه ساعت باید خودم ورزش کنم. ینی میشد روزی سه ساعت ورزش. ادمای دیگه رو میدیدم. کسایی که خوب میشدن و با خوشحالی شیرینی میاوردن. کسایی که بهم میگفتن خوب میشی حتما...
به جز اون، یع خانومیو پیدا کردیم که ماساژ درمانی میداد. همه میدونن که ماساژتراپی برای اسکولیوز خیلی خوبه. اون رو هم راضی کردیم که خونمون بیاد. روزایی که خیلی درد داشتم هر روز میومد و یه مدت یه روز درمیون و یه مدت هر روز ... خلاصه تو کل سال، میشد میانگین هفته ای 4-5 روز.روزی نیم تا یک ساعت ماساژی که خودش خیلی خیلی درد داشت و جیغ میزدم تمامش رو. دستشو رو جایی میزاشت که وقتی فشار میداد حس میکردم یکی زده تو اونجام.
عاقا خیلی طولش نمیدم... من یه سال این وضعو داشتم. سر شیش ماه اکثرا عکس میگیرن ولی دکتر گفت بهتره کمی بیشتر بگذره تا بهتر شده باشه. بعد از یه سال، رفتیم عکس گرفتیم. وایی اون مطب...هنوز هم کابوسشو میبینم اون روز رو. رفتیم با مامانم مطب عکس ایکس ری. یه روز گرم و افتابی بود. یادم نیست بهار بود یا پاییز یا تابستون. فکر کنم تابستون. یه سال و خورده ای ورزش میکردم هر روز. رفتیم اونجا. مطبش خیلی خوشگل بود واقعا. ولی .. ام... رفتم تو تا عکس بگیرم. لباس مخصوص رو پوشیدم و روی جایی که میگفت واستادم. میگفت دستتو صاف نگه دار ولی من نمیتونستم خیلی صاف نگه دارم. گفتم که عضلاتم ضعیفن. با ماساژ و اینا خوب نشدن. بیخیال. یه دور چون تکون خوردم خراب شد و یه دور دیگه گرفت. 
وقتی گرفت رفتم و بیرون نشستم. شاید بیست دقیقه. مامانم رفت که ماشینو بیاره و بهم گفت عکسو بگیرم و بیارم تو ماشین. ببینین، یه سال و نیم قبل، دو تا کرو(هر قسمتی که زاویه گرفته رو میگن کِرو) که هرکدوم دور و بر 50 و 60 درجه بودن داشتم و این نسبتا زیاده. دکتره بعد بیست مین از اتاق اومد و با یه پاکتی دستش رفت که به اونیکی دکتر و پرستاره نشون بده. رفت تو اتاق دیگه ولی من دهنشو و خودشو میدیدم.. نمیدونم چطور لبخونیم خیلی خوب شد و دیدم عکسو گرفت جلو نور تا اونام ببینن و گفت: 
"اسکولیوز 70 درجه!!! باورم نمیشه تا به حال دیده بودین؟" 
...
به احترام حال اون موقع من چند دقیقه سکوت. 
به احترام حال من وقتی رفتم تو ماشین و بزور اشکهایی رو کنترل کردم که کل راه که با مامانم تو سکوت گذشت نزدیک بود بغلتن روی گونم چند ساعت سکوت...

. فقط دو قطره اومد. دو قطره. من جلو بقیه اکثرا گریه نمیکنم. 

...

70 درجه... یه سال و نیمم رو گذاشته بودم. از تمام خوشگذرونی هام گذشته بودم...حرف تمام کسایی که میگفتن که بیکاری و چرا عمل نمیکنی رو تحمل کرده بودم... از تمام بیرون رفتنا و کامپیوتر کار کردنا... مامانم تمام کلاسایی که من و داداش و خواهرمو میبرد رو کنسل کرده بود.داداشم یه ماه مونده بود تو کاراته قهوه ای بگیره و یه سال کاراته نرفت. خواهرم کلاسایی که مامانم منو برادرم میزاشت رو نرفت . بخاطر حرکت احمقانه ادمهایی که بهمون نگفتن ممکنه خوب نشم و به فکر پولشون بودن... و حتی بدتر شده بود...بدتر!!! 70 درجه!!! با نقاله ببینین چقدر میشه خودتون!
ولی به رومون نیاوردیم. دوباره رفتیم مطب. نتایج رو به اقای دکتر نشون دادیم. انتظار داشتین چی بگه؟ هوم... گفتش که بخاطر این بوده که من تو خونه ورزش نمیکردم و هم ماساژ میگرفتم. ها ها ها... 
اره اره
...
یه ماه دیگه هم اونجا رفتیم...



دیدگاه ها : comments
last edited: دوشنبه 15 مرداد 1397 11:07 ب.ظ

32

یکشنبه 14 مرداد 1397 11:44 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: حالم خوب نیست ، *-* ،
من هیچوقت هیچکسو به قلبم راه ندادم. ینی اولش ،وقتی که قلبم برا همه باز بود و نمیدونستم، با ادمایی اشنا شدم که فکر میکردم اومدن تو خونه قلبم مهمونی. اومدن پیش من بمونن. اومدن و اولش کمکم کردن اونجا رو تمیز کردیم. ولی بعد یهویی همه چیو شیکوندن و رفتن بیرون. اولین بار بود که با ادمای مختلف اشنا میشدم. پسرا... دخترا...دکترا... سیاست مدارا... یه سال طول کشید. با همشون اشنا شدم.
 و فهمیدم دیگه بالای خونه من رنگین کمون نیست. اخر رنگین کمون گنج نیست. نور خورشید هیچوقت اینجا به قطرات نمیخوره. فهمیدم که صورتی به اون قشنگی قبلش نیست. صورتی چرک هست. صورتی تیره. صورتی غمگین. دیگه صورتی بوی توت فرنگی نمیداد هروقت که میدیدمش. دیگه همه سیب هام قرمز و سالم نبودن. بینشون کال پیدا میشد.
 بعد از اون یه سال، فکر کردم که فقط پستم به اون ادما خورده. کمی گیج شده بودم. کمی گذشت...فهمیدم کل ادمای دنیا عوضی اند به همون اندازه اونا. کلشون هم نه اکثرشون. فهمیدم اهنگای عاشقانه فقط برا پول خونده میشن. فهمیدم خواننده ها برا شهرت ب ادمای دیگه کمک میکنن. فهمیدم تیلور سوییفت باکره نیست. فهمیدم ادمایی هستن که برای پول هرکاری میکنن. فهمیدم که بدون پول ادما میمیرن. فهمیدم ک پول مست میکنه. 
بعد از اون، رفتم و چیزایی که شیکوندن رو جایگزین کردم و قلبم رو تمیز کردم. بعد هم استخر جلوش رو خالی کردم که کسی دیگه نتونه از بیرون هم از قلب من لذت ببره. خونمو شستم و تمیز کردم و رنگ کردم.  قلبم خونه حقیقیه منه. قلب همه خونه واقعیشونه. بنابرین رفتم توش ، بعد درو بستم. قفل کردم و قفلشو قایم کردم. هیچ کسیو نمیتونستم پیدا کنم که خونش شبیه من باشه. هیچ کسیو نمیتونستم ببینم که دوست داشته باشه مثل من زندگی کنه. که از من خوشش بیاد. همه پارتیمو خراب کرده بودن. به هیچ کسی اعتماد نداشتم . از پسرا متنفر بودم. دستم به سقف خونم نمیرسید و رنگهایی که پاشیده بودن اونجا مونده بود. برا بعضی از چیزا که اونا ازم گرفتن جایگزینی نداشتم. 
من حوصلم سر میرفت و پسرا خنگ و تنفربرانگیز. من خونمو دوست داشتم! بنابرین، به هرپسری ک میرسیدم، میرفتم خونه اون. بعد از یه مدت، با چکش میکوبیدم رو جاهایی که دستم میرسید. بعد هم بلاک و بای. میزاشتم هرچی میخواد بشه. خونه من که نبود.
چند وقت پیش، برای اولین بار پس از سالها، دیدم که بالای خونم رنگین کمونه و نگاه کردم و یه خونه دیگه اونطرف دیدم. 
اصلا نفهمیدم چطور با چه سرعتی گشتم و کلیدی که گمشده بود رو پیدا کردم و در رو باز کردم. اون هنوز اینجاست. من عاشق اینم که اون اینجاست. من عاشق اینم که با اینکه مثل همه نمیتونم همه کار باهاش بکنم ولی توی قلب من هست. اونجا بیدار میشه و میخوابه. شاید من هم تو خونه اونم! نمیدونم خودم کجام! درواقع اونقدر محو اونم که نمیدونم زمان و مکان و موقعیت و صدا رو.هیچی جز اون رو نمیبینم. همه جای خونم پر شده. فکر کنم برا خودم بزور جا باشه. چون اصلا نه فکر میکنم کسی دیگه جا شه و نه بشه بردتش بیرون. زیادی برام عجیب و نا اشناست که یکی دیگه پس از سالها تو خونه من باشه. اونجا داشت دیگه متروکه میشد. ولی الان قشنگ تر از این نمیشه.
by me.




دیدگاه ها : any comment?
last edited: سه شنبه 23 مرداد 1397 03:22 ب.ظ

31

یکشنبه 14 مرداد 1397 11:36 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
 یه سری کارا هست، که همه میگن بده.
همه از بدی هاش میگن از ضرر هاش. 
از این میگن که قانون شکنی عه. 
میگن زشته. میگن بیماریه. میگن کار ادمای خوب نیست.
ولی وقتی تجربش میکنی،حاظری همه ضرر ها و مجازات ها رو با جون تحمل کنی.
گاهی قوانین رو باید با قوانین خودت  بشکنی. تو بهتر از هرکسی خودت میفهمی کی کارت ب نفعته.
قوانین رو یکی نوشته. اون فرد ب ضرر و زیان خودش فکر میکرده و فکر کرده که همه همینجوری اند. خب همه همین فکرو میکنن. اون گناهی نداشته چیزی ک برا خودش خوب بوده رو برای بقیه هم میخواسته!
اما همشون به نفع همه نیستن. نه؟
...
عشق یکی از چیزاییه که همه فکر میکنن میتونن ب راحتی داشته باشنش. چون تنها اند و هزار تا دلیل دیگه. ولی نمیتونی بفهمی که عاشق نیستی.دوست داشتن ادما خیلی راحته. اونا همیشه اولش قشنگن و مودب و باحال. اروم اروم سست میشن و بدیای طرف رو میبینن. اروم اروم. بعد که جدا میشن حس میکنن عاشقش بودن و از دستش دادن...
اما بیاین رو راست باشیم. همه اینا بچه بازیه.خودتون میدونین.
خودش که بیاد میفهمین همیشه.




دیدگاه ها : comMenTs
last edited: یکشنبه 14 مرداد 1397 11:42 ب.ظ

29

یکشنبه 14 مرداد 1397 04:39 ب.ظ

نویسنده : Yassi k

کدوم صداش و آهنگاش بهتره؟
یکم مرداد 97 ساعت 20:31:05
هالزی
26.97 درصد
(24 رای)
تیلور سویفت
32.58 درصد
(29 رای)
وان دایرکشن







7.87 درصد
(7 رای)
سلنا گومز
3.37 درصد
(3 رای)
جاستین بیبر
3.37 درصد
(3 رای)
سوپوور
2.25 درصد
(2 رای)
بیلی ایلیش
5.62 درصد
(5 رای)
آوریل
1.12 درصد
(1 رای)
من(یاسی)
16.85 درصد
(15 رای)


نتیجه رو میبینین. باورم نمیشه معتقدین تیلور از هالزی بهتره!!! فکر میکردم مخاطبام هالزیو بیشتر بدوستن. من خودم خواننده های موردعلاقم هالزی و تیلورن و واسم فرقی نداره ولی خب تعجب کردم. البته فکر کنم خودم هم به لیست کراشام اضافه کنم=|
اهنگی ک دارم برای وب میزارم اهنگ تیلوره. راجع اینه که همه به یکی میگن خوش بحالت و تو خیلی خوشبخت و مشهور و باحالی. ولی خودت این حسو داری؟ اگه خوش به حال تو ، برای چی حس نمیکنی خوشبختی؟ همه بهت میگن پول داری. میگن تو رو سن راه میری. افسانه شدی. ولی تو فقط داری فرار میکنی. چرا؟ خیلی با اهنگ ارتباط برقرار میکنم. بعدشم احتمالا لانگ لیو رو بزارم چون اونم خیلی قشنگه. 
پ.ن: من تمام اهنگای رسمی تیلور رو هم حفظم و هم غیر رسمیا رو بلدم تا حدی.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: یکشنبه 14 مرداد 1397 04:50 ب.ظ

T-9

شنبه 13 مرداد 1397 06:32 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
تاحالا اشکام صورتمو نسوزونده بودن. که الان از شدت سوزشش دلم میخواد پوست صورتم رو بکنم ولی همچنان اشک میریزم


دیدگاه ها : نظرات
last edited: شنبه 13 مرداد 1397 06:30 ب.ظ

28

شنبه 13 مرداد 1397 03:27 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
من یه ادم عوضی و بیشعورم. اره هستم. اگه از مامان باباتون میپرسین ک بچه خوبی هستین یا نه قدرشو بدونین چون مامان بابای من با درصد میگن. مثلا اگه اون روز کار خوبی کرده باشم میگن 80 درصدت خوبه 20 درصدت نه بخاطر کار اون روزت. اگه اجازه دارین وقتی حالتون بده و حس افسردگی گرفتین با یکی بی توجه به جنسیت و سنش تو نت یا واقعی حرف بزنین و گریه کنین یا چی... قدرشو بدونین.من اجازه ندارم با کسایی که چند سال ازم بزرگتر یا کوچیکترن حرف بزنم. چ دختر چ پسر. اجازه ندارم تو نت با کسی دوست شم. اجازه ندارم با پسرا حتی حرفای عادی بزنم. چون پسری ک نمیشناسیش هر حرفی بزنی میشه لاس زدن.هرکاری گناهه. کارایی قانون شکستن محسوب میشن ک نمیدونستم. کارایی زشت و ابروبری هستن ک فکرشم نمیکنم. سیبیلام رو سه سال سرو کله زدم که گذاشتن بردارم(الان ندارم نترسین.) .مو رنگ کردن تا قبل از ازدواج گناه کبیرست. 
این یکی از دغدغه های زندگی منه. خیلی سخته که ادمایی رو بپیچونین که میپرسن ازتون که مشکلی نیست پیامای اونجوری بفرستن و باید هزار تا دلیل بیارین که نفهمن گوشیتون مال مامانتونه. من خسته شدم واقعا. اره اره. من تو چنین خانواده ایم. و این خانواده،معتقدند تقصیر خودمه. اره هرکاری که بهم گفتن انجام نده رو انجام دادم. تو بچگی گفتن اون بازیو دانلود نکن و کردم. بعدا گفتن اون کتابو نخون و خوندم. (اگه من تو 13 سالگی گناهکارو میخوندم پرتم میکردن از خونه بیرون) بهم گفتن اجازه نداری با پسرا حرف بزنی و من توی رودروایسی و خجالت از دوستم حرف زدم. تمام اینا رو مامانم فهمید و دونه دونه چیزایی که داشتمو گرفتن هر سری. بار اول پی اس پیمو. بار دوم تبلتمو. بار سوم گوشیمو . بار بعدی ازادیم برا با دوستام رفتن بیرون. بار بعدی کمپ تابستونی رو کنسل کردن. بار بعدی نمیدونم چیه. اینا همش خلاصن. مهم نیستن. به من گوش بدین. اگه شما مادرتون همه چیزایی که دوستاتون دارن رو جرم بدونن و همه دنیا اشتباه میکنن و هرزه اند و تو باید همونجوری که فامیلامون توی روستای فلان که نمیدونن شاه رفته بزرگ میشن بزرگ شی. همون جوری که من بزرگ شدم.
اره... من پولدارم. من نه بابام. ب قول خود بابام لاکچری زندگی میکنیم. پورشه داریم و سه تا ماشین دیگه. خونمون خیلی بزرگ نیست ولی بسمونه. اروپا رو خیلی جاهاشو دیدم. هتل اتلانتیس دوبی که یکی از هتلای برتر دنیاست رو رفتم. انکار نمیکنم که وضع مالیمون خوبه.ولی به من گوش بدین. من چند مدل دوست دارم. یه سریاشون از من پولدارترن که لش بازیاشونم بیشتره اکثرا . ازادیاشونم به مراتب خیلی خیلی بیشترره. خانواده هاشونم تحصیل کرده تر و بافرهنگ ترن. یه سری دیگه از دوستام هستن، که وضع مالیشوون از من کمتره. خب، اینا هم ازادیاشون از من بیشتره. چ جالب نه؟ اره اره من از همه دوستام خجالت میکشم چونکه نصف چیزایی ک دارن رو ندارم. اره وضع مالیمون از شما بهتره. اره من با پورشه هرسری میرم شمال. اره ما ویلا داریم تو شمال. ولی تو درعوض چیزایی داری که حاظرم همه چیمو دربرابرش بدم . درعوض تو میتونی تا سر کوچه بری و کمک مامانت باشی. درعوض کسی هر پنج دقیقه یکبار نمیاد چک کنه که تو چ غلطی تو صفحه میهن بلاگ میکنی و اینا وبلاگای کین. درعوض تو این ازادیو داری ک باهرکی خواستی بحرفی. تو این ازادیو داری که اگه از یه فیلمی خوشت اومد ببنینیش. تو اینا رو داری. 
اره خب مامان بابام دوستم دارن به ظاهر. بابام برام هر کتابیو بخوام میخره . مامانم برام غذا درست میکنه. بابام بهم پول میده که تو انگلیس خرید کنم. مامانم موهامو میبافه. کلی پول آرایشگاه هم داده. پول پول پول...کدوم احمقی گفته که جواب همه مشکلات پوله؟ نه داداش. حتی پول و عشق هم چیزیو حل نمیکنه. کل عمرم تو همه ی دعواهام با خانوادم،مامانم سنمو داد میزد و من هم سنمو در جواب داد میزدم. تقصیر من نیست که اندام و قیافم از سنم کمتره. درعوض ذهنم حدالقل پنج شیش سال بزرگتر از سنمه. هرسری داد زدم که شما منو درک نمیکنین. شما یک دور هم با من اندازه سنم رفتار نکردین. پونزده سالمه الان . البته مامانم هنوز فکر میکنه سیزده سالمه. ینی واقعا فکر میکنه 13 سالمه.نه اینکه مثل 13 ساله رفتار کنه ها. نه. اگه ازش بپرسی دخترت چند سالشه میگه 13. بعد از اونجایی که چند سال کمتر از سنم هم محدودیتامو میزاره دیگه بگیرین چی میشه. مامان، امروزه دختر های 15 ساله تو امریکا رابطه برقرار میکنن. تو ایران هم با دوستاشون میرن بیرون. دختر های 15 ساله،حدالقل 15 سالشونه.
من نیومدم اینجا گلایه خانوادمو کنم چون امروز یه دور سرش اعصابم خورد شد و بزور الان خوبم. ولی الان خوبم. ینی تنها حس تو حرفام عصبانیته. فقط میخوام بقیه هم کمی بدونن که همه مشکلا با پول حل نمیشه. اگه هم میشد دیگه پولی وجود نداره. رویاهام کم کم دارن محو میشن به دست مامان بابام.
نه مامان بابام اونقدرام بد نیستن. ینی واقعا دوستم دارن. ولی این عقیدشونه. من هم دارم تحمل میکنم. 
بچها حرف زدن از چنین مشکلاتی واقعا واقعا سخته. اونم تو جایی که همه میبینن. من درسته اخرش با این کار اروم میشم. ولی یه جورایی به چالش کشیدن خودمه. مشکلات خانوادگیمو دارم میگم! باورم نمیشه. خب کلشو نگفتم شکر خدا.
بعد سخت ترین قسمتش اینه که من ادم خوش خنده و خوشحالی ام. یه دور یه استوری غمگین گذاشتم و همه از تعجب داشتن میمردن. البته اینستا هم اجازه ندارم. یواشکی دارمش. با گوشی مامانم لاگ اوت و لاگ این میکنم. البته وبلاگ رو هم اجازه ندارم ولی حاظر نیستم ولش کنم و یا بزارم ببینن وبلاگمو.
بچها. کل حرفم اینه. بعد از قضیه اسکولیوزم که گفتمش تا یه جایی.
پول همه چیو حل نمیکنه.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: یکشنبه 14 مرداد 1397 09:15 ب.ظ

لیست شرکت کنندگان تا الان

پنجشنبه 11 مرداد 1397 06:10 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
دریا
فاتیما
کیویک
آیلین
پناه 
بارانا
رریتی پای
آیلار
فلشی گرل
ماهانا.
مهرگان.
مریم
فاطمه


قبل از شروع یه اطلاعات کوچیکی از خودتون بدین. مثل اسمتون،(مهم نیست فقط یه چیزی که صداتون کنم) سنتون، جنسیتتون، و یه چیزی که دوست دارین(هرچیو که دلتون خواست)

یه ساعتی با یه روزی بگین که میتونین آنلاین شین. اگه بریم تو سامانه بهتره ولی توی نظرات هم میشه.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: یکشنبه 21 مرداد 1397 05:19 ب.ظ

T-7

پنجشنبه 11 مرداد 1397 03:43 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
>=نهههه ب هالزی رای بدین


دیدگاه ها : no cmnts for tweets
last edited: پنجشنبه 11 مرداد 1397 03:42 ب.ظ

TADAAAAAA

چهارشنبه 10 مرداد 1397 07:19 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
خب خب خب....
یه ایده ای به سرم زده  ک تو تله و ای دی اف نتونستم اجراش کنم.
گوش بدین. یه برنامه ای رو میخوام اجرا کنم. 
قضیه صندلی داغ رو همه میدونین. درسته؟ همونی که یکی رو روی یه صندلی میشونن و باید به هر سوالی که پرسیده میشه جواب بده. 
جرئت حقیقت رو هم بلدین؟ یه بازیه که بطری رو میچرخونن و سرش به هرکی افتاد اون کسی که ته بطری به سمتش افتاده باید یا یه جرئت از اون بپرسه یا حقیقت. جرئت همون (dare) اینطوریه که یه کاریو هرچه قدر هم سخت یا خجالت آور باشه بهش میگن و باید انجام بده و حقیقت هم یه سوال اصولا شخصیه که باید جواب بده.
این پروژه اسم نداره هنوز. کاملا مال خودمه. گوش بدین. میکس این دوعه تقریبا. کاملا هم داوطلبیه. 
اینطوریه که هرکی که بخواد داوطب میشه و یه ساعتیو معلوم میکنیم و من و اون باهم آنلاین میشیم. بعد من یه سری سوالا ازش میپرسم و باید جواب بده و اگر جواب نده باید یه کاری که میگم رو انجام بده. سوالا و کارا رو همشون رو بقیه قبلا پیشنهاد میدن. ولی خب همشون رو نمیپرسم. سوالای زیادی شخصی که ممکنه به ضرر طرف تموم شه مثل آدرس و شماره خونه رو اصلا پرسیده نمیشه. کلا شخصی به اون حالت نه. چیزایی مثل اینکه مثلا... چ میدونم ترجیح میدی ماشینت دویست شیش آلبالویی باشه یا دویست شیش بنفش؟ این ممکنه یکی از سوالا باشه ولی خب سوالا خیلی خنده دار تر و باحال ترن و بیشتر روشون فکر شده. کسایی که جرئت حقیقت زیاد بازی کردن بیشتر بلدن( من عاشق جرئت حقیقتم
امیدوارم روش بازی رو فهمیده باشین. بعد اگه نخواست به مثلا این سوال جواب بده، بهش میگم که مثلا بره یه پست بزاره که توش نوشته من عاشق گورخر هام.
بعد هم کل نتیجه توی وبلاگ من گذاشته میشه. خود اون طرف هم باید تو وبش بزاره که تو این شرکت کرده تا مخاطباش بیان و بخونن. یه تب دونفرس چون هم وب من با وب اون تبلیغ میشه و هم وب اون تو وب من ولی هدف کار تب نیست. یه همچین چیزایی. دو نفر اولی که بیان و بازی کنن، میتونن هروقت که خواستن بگن که موافق نیستن و ادامه بازی رو ندن. ولی بعد از دو نفر اول دیگه نمیشه ادامه ندین بازیو .
کل سوالایی که پرسیده میشه 30 تاست. بیاین و نظرتون رو بگین و کمک کنین که اسم بزارم و هم شرکت کنین. به نظرم جالب میاد. نمیدونم خوب میشه یا نه. همین



دیدگاه ها : نظر؟؟؟
last edited: پنجشنبه 11 مرداد 1397 02:54 ب.ظ

26

سه شنبه 9 مرداد 1397 10:40 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: راجع من ، بیخطر ،
من عاشق اگر هام. عاشق اگر ها توی برنامه نویسی.. عاشق اگر ها توی گرامر انگلیسی (کاندیشن ها) عاشق اینم که اگر ها رو برسی کنم. خیالپردازی کنم که اگر فلان اتفاق میفتاد یا نمیفتاد چه میشد. اگر او اینجا بود چ میکردیم. عاشق اینم که آدم ها رو نگاه کنم و به اگر ها فکر کنم. به اگر هایی که با انجام دادنشان به چیز هایی میرسم. و تا چند روز پیش اگر مورد علاقه ام این بود که برسی کنم که اگر اتفاق ها نمیفتادند چ میشد. اگر مادر و پدرم ازدواج نمیکردند، عمه ام و دایی مادرم هم را نمیدیدند. و در آن صورت من هم نبودم. البته شاید بودم. ولی اینجا نبودم. این خانه را نمیخریدند. اگر ازدواج نمیکردند، پدر و پدربزرگم دعوا نمیکردند. اگر مادر و پدرم عاشق نمیشدند، ممکن بود ازدواج نکنند.
این اگرها خیلی اوقات آزاردهنده میشوند. اگر من آن کار را نکرده بودم الان ان را داشتم. اگر مواظب میبودم گوشم درد نمیگرفت. اگر تلاش هم کنم به آن نمیرسم. اگر بخواهم هم به او نمیرسم. درواقع اکثر اگر هایم جالب نیستند. مدام هم عادت دارم اگر بگویم. اخه اگه تو نتونی بیای چی؟ اگه بابام یه ذره بیشتر اهمیت میداد الان اینطوری نبودم. اگه تو اونکارو نمیکردی، من دوستت داشتم. اگه وسط حرف زدنم بری، دیگه باهات حرف نمیزنم. اگه منو بزنی یه دور دیگه منم میزنمت. یه دور دیگه بگی به من هرزه، میام و فوشهات رو اچ دی نشونت میدم.اگه بتونم این کد رو بزنم، خیلی خوب میشه(ولی خب نمیتونم). 
اگه اگه اگه. دیگه زندگی کردن با اگه بسه. من دارم تو حال زندگی میکنم. نه تو گذشته و آینده و اگه و اگه. اگه ها رو کنار بزاریم یواش یواش. اگه اگه اگه...
پ.ن: میدونم متنم بی سر و ته شد اخه نصفش رو نوشته بودم ک صدام کردن الان که برگشتم بنویسمش یادم رفته




دیدگاه ها : نظرات
last edited: دوشنبه 15 مرداد 1397 11:10 ب.ظ

me

سه شنبه 9 مرداد 1397 10:01 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
فندوم... بزارین بگم طرفدار کدوم خواننده هام:
اول از همه هالزی. بعدش به ترتیب نیست: تیلور، لرد ، روئل، دمی، وان دی، مارون فایو، تولو، ملانی،جاستین، سلنا، بیلی ایلیش*-* ، گریس وندروال، مدی پاپی ، جی ایزییییییی*-* ، شاون مندس، چارلی پوث(=| پوف پوت پوتس) آریانا، ال پی، اسکایلر گری،ماریان هیل*-*،آوریل، کیتی پری، کریستینا  آگرغایلسع( همونی که اولش آگر داره و نمیتونم تلفظش کنم) ، اد شیرن،سوفیا کارسون،کالوین هریس(میدونم دی جی عه) ، د چین اسموکرز*-* ،دوا لیپا، جاستین بیبر ، بریتنی اسپیرز، سیا ، توئنی وان پایلتز،کامیلا کابلو ، چارلی اکس سی اس.
خب اینا اونایین که یا کل آهنگاشونو دارم یا یه آلبوم کاملشونو دارم و مطمئنم که میتونستم فن همشون شم.اما خب هیچی جای هالزی رو نمیگیره.
از بازیگرا، خب من زیاد فیلم نمیبینم. تئو جیمز،شیلین وودلی ، اما واتسون. کیت مارا ، کریستن استوارت.
و مدل ها: اول جوزفین، بعد .. آم... اول جوزفین. بعد، کارا، بعد ایندیا، بعد کارلی، بعد ... مدلا رو خیلی خوب میشناسم ولی فقط از اینا خیلی خوشم میاد نسبت به بقیه هیچ حسی ندارم. شاید جزمین و استلا. همین.
دیگه... آم سیاست مدار موردعلاقم ناپلئون و هیتلر اند. معاصر هم از آنگلا مرکل خیلی خوشم میاد. همین.



دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 9 مرداد 1397 10:22 ب.ظ

27

سه شنبه 9 مرداد 1397 06:22 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
کلی متن تو ذهنم هست که دلم میخواد بنویسم چون این سه روز بهم خیلی عجیب گذشت. ولی نمیدونم از کدوم شروع کنم. بزارین از این شروع کنم... چون بقیه منتظر منن که برم استخر. ینی منتظر نیستن منتظرن بستنی براشون ببرم. چهار ساله که عینک شنا نمیزدم. یه روزی حس کردم که دیگه عینک خیلی چیز مزخرفیه و نزنمش که عادت کنم با چشم باز آب رو ببینم. عینک کثیف میشد، داخلش آب میرفت، سفت میشد، شل میشد، درد میاورد چشممو. به این خاطر از یه روزی دیگه نزدم. ولی نتونستم با چشم باز توی آب رو ببینم. چشمم رو چند بار باز کردم و یهویی چشمم شروع کرد به سوختن. خیلی سخت بود. یک دور دیگه امتحان کردم. نتونستم. چشمامو بستم. از اون روز، با چشم بسته شنا میکردم. با چشم بسته و از روی صدا و لامسه میفهمیدم که چی کجاست.گاهی هم نمیدونستم چی کجاست و میخوردم به دیوار و جاهای مختلف. خیلی شنا بع نظرم حوصله سر بر میومد. خیلی مسخره بود. قبلا عاشق شنا بودم. چهار سالم اینطور گذشت. تا اینکه یک روز یادم نیست چرا. ولی یکی بهم گفت که اگر میخوام یه حرکتیو درست بزنم باید عینک بزنم که راحت تر باشم. یه دور امتحان کردم. از شدت تعجب نتونستم حرکت رو درست بزنم. درون آب خیلی زیبا بود. میتونستم به صدای آب گوش بدم بدون اینکه نگران برخورد به بقیه باشم! صدای آب زیبا بود و آب زلال. آرام روی پوستم حسش میکردم و لازم نبود خیلی تمرکز کنم. آب زلال و قشنگ بود. شفاف و... آبی! بدن بقیه را میدیدم که در آب میلغزیدند و با حرکاتی رقص مانند خود را در آب نگه میداشتند. بدن هایی که در آب تمیز و زیبا بودند! و تلاش بقیه برای رسیدن به طرف دیگر استخر...زیبا بود. بدن خودم را میدیدم . لباسم که آرام تکان میخورد و آب تکانش میداد و با حرکاتم ارام تکان میخورد. بدن خودم را میدیدم که برخلاف چیزی که از بیرون آب معلوم بود کوتاه و بدحالت نبود. همه چیز زیبا بود! و من... چهار سال تمام خودم را محروم کرده بودم با فکر اینکه اینگونه بهتر است و باید بتوانم با چشم باز نگاه کنم! ولی من نمیتوانستم! آب چشمم را میسوزاند! من نمیتوانستم! سختم بود. نباید تلاش میکردم کاری که نمیتوانستم انجام دهم. چهار سال خودم را محروم کردم! و این زیبایی...زیبا بود! بنابرین تصمیم گرفتم عینک را کنار نگذارم. ولی آرام آرام تلاش میکردم. آن روز... سرم را در آب کردم و عینک را هم در آوردم. و برای اولین بار پس از چهار سال، چشمانم را در آب باز کردم. 
دنیا نیز همینگونه است. حقیقت چشمهایمان را میسوزاند. اما نباید چشم هایمان را ببندیم. باید با عینک دل گاهی نگاه کرد. تا دوباره به زیبایی باز گردیم. 



دیدگاه ها : comments
last edited: سه شنبه 9 مرداد 1397 09:55 ب.ظ

--

سه شنبه 9 مرداد 1397 03:30 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
های . زهرا رفته. همتون اینو میدونین تا الان. و اینکه اون روز من نت نداشتم. و اینکه اون روز برام تولد گرفت. و اینکه... اون بهترین آدم روی زمین بود که ادم میتونست باهاش توی چند روز دوست شه و بهش اعتماد کنه. واقعا انصاف نیست. اون از بهترین  دوستای من بود . زهرا بینهایت ازت ممنونم. نه تو بیمعرفت نیستی و تماما تقصیر منه. واقعا ببخشید کاشکی میتونستم سروقت باشم و ببینم و ازت تشکر کنم. میدونم ی روزی برمیگردی و اینو میبینی. ممنون ممنون ممنون. بچها واقعا نمیدونم چ کنم. ببخشید. ببخشید. ببخشیی. ممنون نذاتلبز


دیدگاه ها : نظرات
last edited: دوشنبه 15 مرداد 1397 11:09 ب.ظ

دختر بچه ی قایق سوار

شنبه 6 مرداد 1397 09:58 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
ارسال شده در: بیخطر ،
در یک جای بزرگ یک دختر بچه انجا زندگی میکرد . ان دختر بچه اسمش ثریا بود. 
ان دختر بچه خیلی دلش میخواست قایق سواری را یاد بگیرد اما مادرش نه اجازه میداد و نه خودش بلد بود. پدربزرگش میگفت: وقتی بزرگ شدی قول میدهم بهت قایق سواری یاد بدهم. ثریا گفت:چرا الان به من یاد نمیدهید؟ پدربزرگش گفت: هنوز برای یاد گرفتنش کوچک هستی و برای همین نمیتوانی.  
مادرش گفت: عزیزم اشکالی ندارد. بالاخره بزرگ میشوی و قایق سواری را یاد میگیری.
دختر بچه میخواست هرچه زودتر بزرگ شود.او برای همین فهمید که باید صبر کند تا وقتی که بزرگ شود.
-نویسنده: خواهرم الینا.
الان ازم خواست که داستان بگه و تایپش کنم... 
چه داستان سنگینی شد.. منم دلم میخواد بزرگ شوم و قایق سواری یاد بگیرم! ولی مادرم اجازه نمیدهد. پدربزرگم هم میگوید هنوز زود است
پ.ن: منظورم از قایق سواری قایق سواری واقعی نیست که. من تو عمرم سوار قایق واقعی نشدم!=| بابابزرگم هم نشده=| کی شده اصلا؟




دیدگاه ها : نظرات
last edited: دوشنبه 15 مرداد 1397 11:10 ب.ظ

25

جمعه 5 مرداد 1397 09:15 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
مرداد شد... آم... از روز اول مرداد همیشه به این فکر میکنم که کیا تولد منو یادشونه... کیا به این فکر میکنن که همیشه دوست دارم موقع تولدم سوپرایز شم... کیا به این فکر میکنن که وقتی که تک تک تولدا ایسگا میکنمشون با کادو هایی مثل سوسک پلاستیکی یا شیش نفر که کادوی یکسان اوردن یا تیتاب به جای کیک تولد یا پسته توی جای دستبند برای کادوی ولنتاین، دوست دارم واقعا یکی هم سر به سر من بزاره.. گاهی واقعا دلم میخواد یکی منو اذیت کنه. درسته که منم که همیشه اذیت میکنم و ایسگا میکنم و پلنک اجرا میکنم و شرارت ب خرج میدم ولی گاهی لازم دارم یکی سر به سر من بزاره که بفهمم واسش مهمم. که بفهمم میفهمه که دوستش دارم... آم... از اول مرداد هر روز که کلمه مرداد رو میبینم یاد تولدم میفتم... بیخیال اصلا واسم مهم نیست واقعا تولدم. اصلا مهم نیست. همیشه دوست دارم یه روز عادیه خوب باشه تولدم. حدالقل نرینن توش. یه دور نرینین توش. یه دور بکنینش بهترین روز اون ماه برام... لطفا... هعی... ولی حیف کسی اینا رو نمیخونه که بتونه کمکم کنه. بچها واقعا دلم میخواد نظراتتون رو راجع پستام بدونم نه اینکه خوندینش یا فقط نظر
ویرایش: من دیگه تو عمرم جشن تولد نمیخوام. نمیخوام و تمام. مامان بابام کاریو که میتونستن بکنن نکردن. هیچکس نمیتونه زخم حرفای پدر و مادر یکیو درست کنه. وقتی بین بچهاشون تا این حد تبعیض میزارن باید فکر اینجاشو کنن. میدونم بعد از اینهمه چیزی که گفتم همه میدونین تولدم چند روز دیگست.ولی خب واقعا خسته شدم. ببخشید واقعا. ببخشید. ممنون از همگی. 9-5-97



دیدگاه ها : نظرات
last edited: سه شنبه 9 مرداد 1397 01:49 ب.ظ

24

جمعه 5 مرداد 1397 06:20 ب.ظ

نویسنده : Yassi k
Image result for tehran
من راجع هرچیزی ی حسی دارم. هرچیزی. هر شهری. هر غذایی. هر رنگی. هرکاری. هر کسی. همشون هم یه بو دارن، هم ی رنگ، هم یه حس. 
خب پس یه چیزی راجع تهران میخوام بگم.
م.ن: خب فکر کنم از نوشته هام خوشحالی حس میشه نه؟؟؟
تهران. تهران. تهران. خب من واقعا واقعا هیچ تصوری از بقیه شهرا جز شمال و تهران ندارم چون بقیه جاها ک رفتم مثل مشهد و شیراز و اصفهان و کیش و چندین جای دیگ رو یادم نیست. تهران... تهران جاییه که توش ب دنیا اومدم و بزرگ شدم. چندین منطقه هم داره. اگه انقلاب رو مرکز در نظر بگیریم من یه جایی پایین تر از انقلاب ب دنیا اومدم که حتی خونمون هم اجاره ای بود. یادمه یه چیزای محدودی که به پارک گلها محدود میشه خودش. یه پارک بامزه بود که بچه بودم مامانم میبرد. کمی بزرگتر ک شدم حدود پنج چهار سالگیم یه خونه ای همون حدود انقلاب خریدیم. که دو خوابه بود و 60 متر بود. خب، داداشم هم بدنیا اومد و اونجا اولین خونش بود تاجایی که یادمه. من بچگیمو اونجا گذروندم. از اونجایی که بچه بودم، همه قشنگ و مردم مهربونی بودن که نسبتا همشون مذهبی بودن ولی پنجم شیشم که شدم کم کم داشتم بدی های اون محله رو میدیدم که از اونجا رفتیم. الان وضع مالی ما خوبه و اگه 10 تا رده مالی داشته باشیم ما 6ونیم ایم.شایدم هفت. ینی اومدیم محله بالاتر و یه خونه خریدیم ک هنوز همونجاییم... خب ... الان بالاتر از اون موقعیم چون ویلا هم داریم. ویلامون چندان مالی نبود اولش ... استخر و باغ و مرغدونی و اینا رو بعد از یه سال و نیم تازه تموم شدن و تازه درست شدن. ب زحمت بابا و بابابزرگم. ویکی رو هم گاهی میاریم. من عادتمه وسط حرفام راجع هرچیز دیگه ای بحرفم ببخشید.
من حقیقتا تهران رو میدوستم.بخاطر گردهمایی هاش، بچهای شاخش( نه برای اینکه شاخن و باحالن برای اینکه میتونم مسخرشون کنم) برای هرچیزی که توش زیاده،نوتلا بار هاش، اتوبان هاش، ترافیک هاش( من عاشق ترافیکم چون میتونم آهنگ گوش بدم و حرف بزنم و بحرفم.) چهارشنبه سوری هاش که نمیشه خوابید، پایتخت بودنش، برج میلادش، شهرکتابهاش که همه جا هستن،کافی نت هاش، مغازه های وسایل کامپیوتری که تو همه پاساژها پرن، خیلی چیزهاش..
ولی زندگی توش راحت نیست. مخصوصا اگه خانواده ای داشته باشی که از یه قوم دیگن. مثلا ترک که دخترای ترک بدترین اتفاقی که میتونه براشون بیفته اینه که بین دخترای تهرانی زندگی کنن(خودمو میگم،خوشبختم از آشناییتون)، چونکه ملت تو تهران تعصبشون از همه ی بقیه ایران کمتره. به هرحال پایتخته و بیشتر مد دنیا رو داره. من بابام هنوز نمیفهمه دوست پسر چیه. فکر میکنن فقط نامزدیه و ازدواج. چیز دیگه ای نیست. ولی بقیه اینطور نیستن. یا اینکه جلوی فامیلهام مثل پسر عموهام و اینا باید حجاب داشته باشم که قبولش ندارم و اگه دوستام بفهمن مسخرم میکنن. خیلی از کارا رو نمیتونم کنم، نمیتونم با دوستام خیلی برم بیرون یا برم خونه هاشون و خب...اونا میرن. همیشه نمیتونن بخاطر من بیخیال تفریحشون شن.  اگه هم این جور نباشه، ترافیک واقعا خیلی زیاده و آلودگی هوا هرسری باعث میشه سردرد بگیرم و وقتی سردرد میگیرم دلم میخواد همه رو بزنم. علاوه بر این برای هر کلاسم یه ربع تا یک ساعت راه هست. همه چی هم نسبت ب بقیه شهرا گرونتره.
ولی جذابیت های خودشو داره. میدونین... اینکه نمایشگاه کتاب تهرانه. یا اینکه گردهمایی ها... یا اینکه خیلی چیزای دیگه همیشه تو تهرانن... میدونین خودتون. یا اینکه اینترنت نسبت ب بقیه شهرا قوی تره و شهر مدرن تریه. 
همین.



دیدگاه ها : comment?
last edited: سه شنبه 9 مرداد 1397 01:25 ب.ظ



all pages : 2 1 2