من

پنجشنبه 28 تیر 1397 09:17 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
ارسال شده در: معرفی ,
من یاسی هستم.
من مینویسم.
چند تا چیز که خوشم میاد:گربه ها،غروب خورشید، نیمه شبها، طلوع خورشید، افسانه های قدیمی غیرواقعی،گل رز، لحظه دیدار ادمای عاشق بعد دوری،ساحل دریا تو شب، حس آشنایی طولانی ادمی که تازه دیدیش، بستنی، به چالش کشیده شدن،به دست اوردن چیزای کوچیکی که تو لحظه دلم میخواد،دیدن قمرها تو کافه های اورانوس.
چند تا چیز که خوشم نمیاد:دخترایی که زیادی دخترن، پسرایی که فکر میکنن از دخترا بهترن، گربه های سفید پشمالو که همه دوستشون دارن،آدمایی که ادای روشن فکری و فهم رو درمیارن ، لبخند های دروغین، خار گل های روی مریخ، ادمای نفهم،  گل ها به جز گل رز. 
scolio-life
صندلی خیس

=از ارشیو موضوعی استفاده کنین



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 مهر 1397 12:07 ب.ظ

blogging 3

یکشنبه 29 مهر 1397 05:53 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
باورم نمیشه. دیشب خوابیدم. با فکر اینکه چقدر خسته ام و دلم نمیخواد فردا کلاس رو برم و اینکه تکالیف هندسمو انجام ندادم و پس فردا امتحان عربی داریم و هیچی نخوندم. 
امروز صبح پاشدم. رفتم دست و صورتمو شستم و یخ زدم بخاطر سرمای اب. به معنای واقعی میلرزیدم. حالت تحوع داشتم و سرم هم درد میکرد.اهنگی که دیشبش گوش میدادم تو ذهنم پلی میشد. همزمان که حاظر میشدم گوشش دادم. میدونستم تحت هیچ شرایطی نمیتونم مدرسه نرم . قصدشم نداشتم.دلم میخواست. ولی خب همه هر روز دلشون میخواد. رفتم مدرسه. تو سرویس سرم درد میکرد همچنان . میل هم نداشتم که کیکی که بجای صبحونه اورده بودم که تو راه بخورمو بخورم.فکر کنم گذاشتمش سرجاش تا نیم ساعت بعد بخورم. رسیدیم مدرسه
همه چیز خوب بود. میدونستم که دینی خیلی خوندم ولی اون حدی که معلمه انتظار داشت نخونده بودم. ولی واقعا حوصله نداشتم. دلم میخواست راجع یه موضوع جذاب با یکی صحبت کنم. یکی از دوستام که اون ساعت با من میاد  تو کلاس تجربی داشت شیمی میخوند چون اونا امتحان داشتن. اینطرف هم داشتن همه دینی میخوندن. دلم نمیخواست درس بخونم. خیلی وقتا صبحا دوره میکنم ولی اون روز داشت بارون میومد و همه یجورایی خسته بودن. خسته یا ناراحت نبودم .همون موقع که نشسته بودم و تلاش میکردم با دوستم حرف بزنم ناظممون اومد گفت که مامانم زنگ زده که خواهرم تو دبستان خوراکی نبرده. خوراکی هامو بردم با دوستم دبستان که بدم بهش . خواهرم پیش دوستاش دوست داشتنی و باحال به نظر میرسید. فقط فریاد دوستش وقتی خوراکیارو دادم بهش :"الینا داری چیکاررررررر میکنییی؟؟؟ " موقعیت رو خنده دار میکرد. 
برگشتم مدرسه. پنج شنبه پیش به ما زنگ زدن و گفتن میتونین یکشنبه بیایین برا ثبت نام و بازدید و این حرفا. دوستام ک اینو فهمیدن، خصوصا اناهیتای عزیزم خیلی ناراحت شدن. انا از روز اول که فهمید تقریبا داشت گریه میکرد. واقعا نمیخواستم اونقدر پرسونال کنم بلاگو ک اسمشو بگم. ولی خب، به همه دوستام قبلا اشاره کردم. تو مطلبای خیلی قدیمیو ببینین میبینین.(خیلی قدیمی اونقدرام قدیمی نیس). ولی انا واقعا همش گریه میکرد . تاحالا نمیدونستم اینقدر واسه ادمای اطرافم مهمم. یعنی میدونستم. ولی فکر نمیکردم که اینقدر همه چیز به من متصل باشه. دنیا خیلی کوچیکه. 
بعد، روز اروم میگذشت درحالی ک من حالم خوب نبود و سرم درد میکرد . نمیدونم چرا ولی از صبح هم درد میکرد و هم داغ بود. تا زنگ دینی همه چیز اروم میگذشت. ریاضی حوصله سربر به نظر میرسید. من گرسنه بودم همش. ریاضی داشتیم، شیمی داشتیم که از ریاضی هم حوصله سر بر تر بود و معلمش مدام گیر میداد که صاف بشینین و گوش ندید. بعد هم همش میپرسید اینجایید؟ بچه ها اینجایین؟ فهمیدین؟ اینجایین؟
 اخری رو دیگه داد زدم بله خانوم بله بخدا بله. خیلی خوشحالم ک اینکارو کردم. درسته کل کلاس خندیدن و معلمه هم نگاه خیلی بدی به من کرد. ریاضی هم معلمشو دوست داشتم ولی خب اونروز حوصلشو نداشتم واقعا. بعد رسیدش دینی و من نخوندم. ینی خوندم ولی نه قدری ک لازم باشه. بروبکس که همه پایه بودن ولی مشکل این بودش که تقریبا نه نفر داشتیم با هم حل میکردیم و از رو هم میدیدیم ولی جوابا رو هنوز نمیدونستیم. تستای فوق سخت بودن. اصلا یادم میاد کم مونده گریم بگیره از سختیشون. هیچی دیدم اینجوری نمیشه. ممکنه که برم مدرسه دیگه و این کارنامه مهمه دیگه. به هر قیمتی. هیچی کتاب رو تو جامیزم باز کردم. خب اوایل هیچی نشدش. نمیدونم دقیقا کجاشو ریدم ولی یهویی از جاش بلند شد معلمه. بچها همه میدونستن که من باز کردم چون داشتن از روم مینوشتن. بعد پاشد و از ردیف کناری اومد ته تر کلاس. من ته کلاس نیستم. اولم نیستم. بیشتر متمایل به ته ام ولی. ینی نزدیکم به ته. جاهامونو خودمون انتخاب نمیکنیم. بعد تو موقعیتی قرار گرفت ک جامیزمو ببینه. ولی همینکه بلند شد من کتابو بستم. اومد و فکر کنم اینجوری شدش. حالا نمرش بیاد اگه نمره داده باشه اونی شده ک فکر میکردم و اگه صفر باشه ریدم:| اومد عقب و گفت کتابتو بده. سریع گفتم کتابم؟ اهان تو کیفمه الان میدم بهتون. بعد خم شدم که کیفمو بگردم. بعد زنه یه نگا کرد و دید که بستس. گفت ولش کن نیمخوام. گفتم واستید الان پیداش میکنم. عه اینجا تو جامیزم بوده! دستام داشت میلرزید و کم مونده بود صدام بلرزه. گفت نمیخوام بزارش همونجا. هیچی دیگه. خیلی بد بود خدایی کرک و پر تمام اطرافیان ریخت. 
و رسیدیم به زنگ نهار. نهارو دوست نداشتم. خیلی کم گفتم بریزن و داشتم با بچها حرف میزدم . فکر کنم داشتم اتفاقی که بعد انقلاب فرانسه افتاد رو تعریف میکردم و اینکه ناپلئون چه شاهکاری بوده و زنش شاهکار تر:| به پست 77-2 مراجعه کنید پلیز. بعد فکر کنم ده مین گذشته بود ولی ما خورده بودیم هممون. یهویی اومدن اسممو داد زدن اونجا. همه ناظما میشناختنم ولی داشتن داد میزدن. فقط انگار برق با ولت بالا بهم وارد شده پریدم که بس کنن داد زدنو:/ بس کردن گفتن مامانت اومده یکاریت داره برو طبقه فلان تو ساختمون دبیرستان. گفتم اوکی. بچها گفتن چیشده؟؟؟؟ گفتم چ میدونم شاید ثبت نام کرده رفته بودش امروز. بله مامان و بابام امروز رفتن برا بازدید و ثبت نام دیگه. بعد فحش های زیبایی از طرف اناهیتا و دوستان شنیدم که جواب دادم حالا فردا که نمیخوام برم اگه هم اون باشه! 
...
خب دقیقا فردا قرار بودش برم. مامانم گفت ک اومده بگه فردا قراره برم! خب ببینین، من با مامان و بابام سر این موضوع حرف زدیم که به هرحال، فرزانگان فرزانگانه. من برای بار دوم تلاش کردم و اینکه قبول شدم خیلی خیلی خوبه. نمیتونم از دستش بدم. درواقع رویای برباد رفتم برگشت. درسته قبلیاشو بخاطر دوستام نرفتم.ولی وقتی این فرزانگان قبول شدم(جدا نمیتونم دیگه اینقدر بگم. وب جای شخصی ای نیست) ، مثل یه فرصت دوبارست. یا مثل اینکه چه میدونم. یکی ببینه میگه این خنگه سه بار قبول شده و ستاشم نرفته؟ خب همه همینو میخوان بگن.
و اینکه، من کل کلاس شیشم رو کلی درس خوندم که قبول شم. نشدم. مامان و بابام خیلی هم ناراحت نشدن. شاید شدن ولی به روی من ک نیاوردن. خودم خیلی خیلی ناراحت شدم. ببینین، من یه کلاس ریاضی میرفتم، چهار تا تاپ داشتیم. یکیش من، یکیش یه دختره بودش. دوتا دیگشم دو تا پسر دیگه بودن( خب فکر کنم اسم یکیشون فربد بودش:| اخه خیلی بهش حسودیم میشد. بعدم حالا ک فکر میکنم تو اون سن ازش خوشم اومده بود. البته یدور سه سال پیش دیدمش یدور دو سال پیش و هنوز همون شکلی بودش و هنوزم همون نرد قدیمی بودش. من کل دبستانم به معنای واقعی کلمه نرد و اسکل بودم. شاید الان کمی بهترم. ) که اینجوری شدش اخرش که، فربد که حلی و طباطبایی و انرژِی اتمی رو همشونو قبول شدش. اونیکی پسره فکر کنم رفت نمونه. اون دختره هم فرزانگان قبول شد ولی رفت نمونه بخاطر فشار و اینا. من تیزهوشانو کلا قبول نشدم. همه ی همه ی همه ی مدرسه های دیگه رو قبول شدم . هرچی ازمون دادم قبول شدم و جواب ازمون تیزهوشان اومد 11 غلط تو ریاضی. هرجور حساب کردم بعدش، نمیدونم چه اتفاقی سر ازمون افتاد. چون چندین بار سوالا رو دوباره حل کردم و ریاضیشو هرسری 90 به بالا میزدم. نمیدونم جدی چیشد. سوالا رو بالا و پایین تو پاسخ نامه زدم یا حالم خوب نبود یا هرچی. فکر کنم افسردگیم از اونجا شرو شدش. و بعدش، میدونین کجا رفتم؟ رفتم این مدرسه درحال حاظرم، و معدلم اومد رو رنج 19 و 19.01 و 19.05. خب، شاید الان به نظرم مسخره بیاد که اونقدر سرش گریه کردم(سرهمه چیز گریه میکردم-- الان اگه با کسی دعوام شه گریم بگیره فقط، اونموقع یکی بهم گفت گند زدی و گریم گرفت:|) ولی با اون معدل میشدم نفر 50 اینا یا 60 اینا از 80 نفر. خب من اینهمه پارسالش درس خونده بودم لنتیا. اخه عربی 16؟؟؟ 
خب اونجا جای من نبود واقعا. ببینین، اون سال نباید میومدم اونجا. بدترین کار ممکنو کردم شاید. شاید خیلی هم بد نبود، میتونست بدتر باشه. عیب نداره . پست بعدی توضیح میدم.
هرچیه، این فرصتی بود که نمیتونستم از دست بدم. من از پنج شنبه میدونستم که امکانش زیاده که برم. شاید 90 درصد. ولی خب، خیلی سریع شدش. و ترجیح میدادم سریع شه. چون وقتی ادم بره تو محیط جدید واقعا هرچی دیرتر بره سخت ترشه و دیرتر بره جدا شدن از محیط قبلی سخت تره. منطقیه دیگه. 
خب خلاصه اینکه من تو دو زنگ ، که کلشو گریه کردیم از دوستام جدا شدم. البته، ام... نمیدونم چرا گریم نمیگرفت. درواقع من همش از این ناراحت بودم که دوستام دارن برام گریه میکنن. و اینکه، فکر میکردن، و میکنن که دارم میرم جای بدتر. جای بدتری که قراره برینه به اعصابم. برینه به روحیم. برینه به شخصیتم و از من یه روبات بسازه ک فقط به درس فکر میکنه و امکانش زیاده ک معتاد شم. اینا رو همه راجع سمپاد شنیدین نه؟ خب اگه نشنیدین، من بارها شنیدم. ولی، سیریسلی، انستلی، اکچلی، همه میدونن سمپاد سمپاده. درسته 10 و 12 و 14 و اینا دیگه چین که ادم پاشه بره:/ ولی خب اینی که قبول شدم 1و 2 نبودش. ولی از هرکی که میپرسیدم اولیت هاتو چی زدی این توش بودش.. یکی از بهتریناست. خیلی خیلی شنیدم که میگن یک خوبه، دو خوبه، و اینی که من قرار بود برم:|(عاقا اطلاعات شخصیه خب. چمیدونم شاید یکی خواست دم مدرسه ترورم کنه)
تو سرویس گریم گرفت. خب ، لحظات اخر بودش. و بزارین توضیح بدم بعدشو... رفتم خونه. و خوشحال بودم. متاسفانه یا خوشبختانه، اگه رویاتون بیاد تو زندگیتون، در عرض چهار روز، درحالی که فکرشم نمیکردین حتی یه درصد، خوشحال میشین دیگه! مامانم شروع کرد تعریف کردن از اونجا و اینکه خوبه و به نظرش ارزش داره. یذره راحع المپیاد و مکان و اینجاها حرفید و این حرفا.
*اخه یادم نیست حقیقتا، امروز،30 مهره و من دارم خاطرات 29 مهرو تعریف میکنم که دیروزه و نصفشو نوشته بودم!!!
با هر مشقتی بودش، خوابیدم. 





کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 مهر 1397 06:52 ب.ظ

مطلب رمز دار : help me

جمعه 27 مهر 1397 05:27 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 مهر 1397 05:43 ب.ظ

77-2

پنجشنبه 26 مهر 1397 08:46 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
این اولین بار تو زندگیمه که واقعا حس میکنم ادم بزرگا هم همه چیو نمیفهمن. آدم بزرگهایی که فکر میکنن بزرگن. فکر میکنن همه چیو از ما بیشتر میدونن. ولی توی کلاس گاهی حرفیو من یا بقیه میگیم ، که اونا قادر به جواب دادن یا رد کردنش نیستن. به بقیه نگاه میکنم. به همه. و واقعا ایمان اوردم که ادم بزرگ بودن به معنای سن بالای 18 سال بودن نیست. اولین بار که کلمه ادم بزرگ توی ذهنم ایجاد سوال کرد، توی رمانهای رامونا کوییم بی بودش که کلاس دوم میخوندم. یه مجموعه رمان کودکه. اون کتابای رمانای کودکیمو هر از گاهی هنوزم نگاه میکنم و یدور میخونم قسمتای موردعلاقمو. دلیلش لذت بردن از اون زندگیایی که فکر میکردم اون موقع جذابن نیست. اون موقع میشستم و کتابا رو میخوندم چون با بقیه زندگیا اشنا شم. الان اونا رو میخونم و افکار مسخره و بامزه کودکیمو یادم میاد. واقعا نسبت به سنم بیشتر میفهمیدم. رامونا فکر میکرد خواهرش ادم بزرگه. اونموقع کاملا قبول داشتم و حتی فکر نکردم خلافشو . ولی الان، فهمیدم که توی اخرین جلد کتاب که خواهرش واقعا بزرگ بود،سال دوم دبیرستان بود. یعنی همسن من. رامونا از چهارسالگی که خواهرش هم کوچیک بود فکر میکرد خواهرش ادم بزرگه.  و وقتی ایمان اوردم به عقیده خودم، که دو سال پیش از خواهرم که اونموقع 5 سالش بود پرسیدم آدم بزرگای خانواده ما کیان؟ و گفت مامان ، بابا، و تو دیگه. من خیلی تعجب کردم که تو سن 13 سالگی برای خواهرم ادم بزرگ محسوب میشم. و حتی برای برادرم هم. امسال اولین سالیه که میبینم داداشم داره برای بزرگ شدن و بزرگ محسوب شدن تلاش میکنه.اون الان ششمه. منم دقیقا از ششم هر روز از همه میپرسیدم از چند سالگی ادم نوجوون محسوب میشه؟ اینم برای خودش مسئله ایه. کی ادما از دنیای کودکی بیرون میان؟ درواقع، ادما دوست دارن به همه چیز عدد و رقم بدن.برا همه چیز اسم بزارن. اینکه سه دوره از لحاظ فکری تو زندگی ادما هست رو قبول دارم. خردسالی و نوزادی محسوب نمیشه چون حتی افکار بچه شکل نگرفته. ما از چه سنی شروع به فکر کردن میکنیم؟ درواقع از روزی که فکر کنیم وارد دوره دوم زندگی میشیم. از روزی که بتونیم تصمیم بگیریم هم افکارمون شروع به شکل گرفتن میکنه. درواقع برای من، از کلاس دوم شروع کردم بجای نوشتن خاطراتم و چیزهای ساده، مثل اینکه داییم اومد خونمون و مامانم برام مداد خرید، شعر نوشتم. اولین شعرم راجع یه پروانه و یه دختر بودش. درواقع راجع عشق بین پروانه و دختر. دومین شعرم راجع الفبا بود. راجع نظم و ترتیب الفبا. الان واقعا حتی قافیه های اون موقع رو نمیتونم کنار هم بزارم و واقعا برام غیر قابل باوره که چطور تو اون سن کم اونا رو نوشتم. الان هم مینویسم ، ولی شعرام نو هستن و قافیه ندارن. وزن و ریتم دارن ولی قافیه نه. ادم از روزی که از فکرش استفاده کنه تا تصمیم بگیره، دوره سوم زندگیشو شروع میکنه. این تعریف من از مراحل زندگیه. نوجوونی و اینها هیچ معنی ای نداره. از لحاظ بدنی، بله دختر ها از 12 13 سالگی عادت ماهیانه میشن و بدنشون تغییر میکنه. همه ی بچها هم از 7 .8 سالگی بدنشون بزرگ میشه . و از 18 17 سالگی هم بدنشون کاملا کامل میشه و رو نظم میفته. ولی اینا هیچ معنی ای ندارن. من ادمایی رو میشناختم که عادت ماهیانه نشده بودن و از ادمهای بالای 20 سال بزرگتر بودن. سن هیچ معنایی نداره وقتی ژوزفین، زن ناپلئون بنپارت وقتی توی قرض افتاده بود و پاریس سقوط میکرد و اون هم 30 سالش بود، همچنان پول خیلی خیلی زیادی رو سر ارایش و لباس میکرد که با مردای پولدار و خوشگل بخوابه. درحالی که بچهاش نمیتونستن بخاطر کمبود پول برن مدرسه! اون زن، فقط تصمیم میگرفت. راجع هیچکدوم از مسائل مهم دنیا و زندگی فکر نمیکرد و به هیچ احدی اهمیت نمیداد. وقتی میگم فکر کردن، ینی حدالقل 40 تا یک ساعت فکر کردن راجع یک موضوع که میتونه تاثیر زیادی روی رفتار و زندگی بزاره. حتی اگه به دردش هم نخوره، به یکی از سوالاتش جواب بده. سوال از چه سنی به وجود میاد؟ همون سنی که انسان به جوابش فکر میکنه. درواقع، ژوزفین، تا سی سالگی کودک بود در حالی که ناپلئون از روزی که دزیره داستانشو نوشته،یعنی 17 سالگیش به کنترل دنیا فکر میکرده و زندگی ادمها و تصمیمات مهمی هم میگرفته. ناپلئون از 16 سالگی ادم بزرگ محسوب میشه و ژوزفین تا اینجا که خوندم، ینی 30 سالگی کودکه. و من، الان برای اولین بار به این نتیجه رسیدم. خیلی نتیجه مهمیه! همه ی ادمهایی که میبینیم بزرگ نیستن! خیلیا درک و فهم ندارن. خیلیا هنوز تصمیم میگیرن ولی فکر نمیکنن. خیلیا فکر میکنن، تصمیم هم میگیرن ولی تصمیماتشون ربطی به فکراشون نداره. احساسی عمل میکنن درواقع. فکر کردن، اره برای همه ی ادمها از 13 سالگی حدالق به بعد اتفاق میفته. ولی نود درصد راجع حنس مخالف، روابط جنسی، تفریحات مختلف، پول و لذت، احساسات مختلف، و چیزهایی مثل این. کی براش تو این دنیا در سن 14 سالگی مهمه که ادمها چرا خسته میشن از بقیه یا اینکه اسطوره های قدیمی چی میگن یا اینکه جهنم وجود داره یا نه.هیچ کس درواقع! همه بعد 25 سالگی به این مرحله از بزرگی میرسن. من واقعا هرگز ادعای هیچ چیز رو نمیکنم و از این کار متنفرم ولی همیشه عادت کردم که رفتارای دو سال پیش خودمو توی دوستام و هم کلاسی هام ببینم. درصورتی که اون موقع منو مسخره میکنن همیشه و اسکل مینامند. اسکل چیزیه که اونقدر شنیدم که تو خواب اگه کسی بهم بگه اسکل تعجب نکنم. ختم کلامم اینه که، اگه دیدین که ادم بزرگی چیزیو نمیدونه وقتی راجعش ادعا داشت، یا اینکه ادم بزرگی تصمیم خیلی خیلی مسخره ای میگیره، یا ادم بزرگی ادعای بزرگی میکنه و بلد نیست درست حرف بزنه تعجب نکنین و مهم تر از همه. بهش نگین ادم بزرگ. همه بزرگ نیستن.ناپلئون از بچگی بزرگ بود. زنش در بزرگی بچه. 
*فقط نظر منه. *




کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مهر 1397 08:44 ب.ظ

77

پنجشنبه 26 مهر 1397 06:31 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
چند روز پشت سر همه که میام مطلب بنویسم ولی نصفه ولشون میکنم یا اینکه پاک میشن یا اینکه حالش نمیاد. 
اگه الان همشونو نوشته بودم تا الان از اول مهر 20 30 تا مطلب جدید نوشته بودم.
پس فقط یه بلاگینگ ساده میکنم و میگم چی چ خبره که امیدوارم بتونم حرفامم توش بگم.
احتمالا طولانی میشه هرکسی خواست نخونه.
از اول مهر، خب ببینین من وارد دهم شدم. ینی مقطع عوض شده. 
به هرحال دبیرستان دوره 2 عه و درسا بایس سنگین باشن. 
ولی مثل اینکه بچها متوجه نبودن اینو. درجریان باشین که من تابستون هم مدرسه میرفتم و برامون دیگه عادی شده و همه جا و همه کسو دیگه میشناسم. 
بخوام از اول مهر بگم کامل، دردناک بودش. چون اون دوره درسای سبک و اشنایی با معلما اول مهر گذشته بودش و رسیده بود به قسمت سخت ماجرا... هر روز یکی گریه میکنه. از اول مهر تا الان. هر روز لعنتی یکی داره تو کلاس گریه میکنه. اکثرا بخاطر درس. بقول یکی...رفتن مدرسه گریه میاره؟رفتن مدرسه فشار محسوب میشه؟ خصوصا بروبکس تجربی خیلی حالشون بد بود و وقتی میگفتیم پس چرا ما خوبیم میگفتن که اره زیست سخته و این حرفا. خب بدبختا کتابکار زیستشون 1000 و خورده ای صفحس. ولی بقیه درساشون عین ماست. (جز هندسه دیگه) و خب زمانی ک تو خونه ما وقت داریم به نسبت کمه اگه درجریان باشین... ساعت 4 و نیم میرسم خونه. 5شنبه ها ساعت 6 میرسم. یکشنبه ها ساعت 8وربع. البته یکشنبه ها فقط من اینقدر دیر میام بخاطر کلاس المپیادم. و اینکه پنج شنبه ها تا 2 مدرسه ایم. و کاری ک تو خونه میمونه انجام بدیم رو واقعا بزور میرسیم. صبحا من که ساعت 5و چهل هم پا میشم.  بیخیال. برنامه های مسخره اول مهر رو هم به کنار. ما مدتهاست ک دیگه اول مهر حس قدیمو برامون نداره چونکه روز اول مهرمون درواقع تو تابستونه ولی چون اول مهر نیست جشن و اینا هم نیستش. کلا همه چیز تو همه..:/
بیخیال اولاش. هفته اول که پنجشنبه بعد از مدرسه حدود 5 ساعت خوابیدم. بعد کلاس های پا در هوای پیانو و برنامه نویسی و کیک بوکسینگمم درنظر بگیرین. هفته ی بعدش فشار بیشتر شدش ولی ما هنوز همونطور بودیم. البته من که دارم زندگیمو میکنم. کلا به فشار درسی اهمیت چندانی نمیدم. اگه شمام از سوم دبستان روزی کلی تست میزدین برا تیزهوشان و فبول نمیشدین هم همین میشد. ششم دبستان من از تابستونش روزی 250 تا تست میزدم. راهنمایی هم که رفتم شروع کردم برا المپیاد خوندن و برنامه نویسی کار کردن و سال پیش ک برا تیزهوشان دوباره خوندم. بعدش هم که الآن هم اینطوره که هم برا کنکور میخونم هم برا المپیاد هم برا مسابقه روباتیک--درسامم باید خوب باشه. دوستامم باید نگه دارم و دلداریشون بدم که دوست پسراشون باهاشون کم حرف میزنن یا اینکه ماماناشون گیر میدن همش. یا اینکه نمرشون بد شده. عاقا نمره های منم نفر اولی نیستن ولی مثل شما دیگه....خب بجای چهار ساعت چت کردن کمی درس بخونین! الانا کمی خوشحالم از اینکه اون روزا همه فیلم میدیدن و چت میکردن و من وقت وبلاگ نویسی رو هم نداشتم! 
هفته دوم مهر رفتیم عکس ایکس ری از پشتم گرفتیم... برای دوره سوم رفرش توی کلینیک...درواقع..همون رادیولوژی ای رفتیم که تو اسکولیولایف هم گفتم دفعه اول رفتیم.اقاعه هم نگا کرد گفت چیکار کردی تو این یه سال؟ مامانم گفت ورزش و فیزیوتراپی.گفتش تغییری نکرده بعد ادرس دکتر جراح دادش. خب. حقیقتا فقط نیم درجه بهتر شده پایین. چند درجه بدتر شده لوردوزیس. درجه بالا تغییری نکرده. کایفوزیس بهتر شده. ولی اعداد اینقدر کم تغییر کردن که فرقی نمیکنه. گایز.... من یادم نیس از عوارض عمل گفتم براتون یا نه. ولی عوارضش خیلی میتونه بد باشه. من ادم لوسی نیستم و نمیتونم تحمل کنم ک چیزیم بیفته و نتونم برش دارم. این ساده ترین عارضشه. حالم خیلی بد بودش اون روز . یک سال ورزش کردم و انتظار داشتم ک... خب بهتر از بدتره. درواقع ببینین، اگه من زندگی عادیمو ادامه بدم، سالی 10 بیست درجه باید بدتر شه. اینکه تغییر نکرده نشانه خیلی خیلی خوبیه. حدالقلش اینه که روش نشستن و راه رفتنم طوری شده ک کسی نمیفهمه ک چیزی هست یا نه. قبلا روزی دویس بار میشنیدم چرا کجی؟:/ 
خب اینم به کنار... من داستانم رو دوباره شروع کردم. دلیل اینکه تو تابستونا نمیتونم رمان بنویسم و تو سال میتونم رو دیگه فهمیدم. من تو سال تحصیلی به یه امید نیاز دارم. به یه ارامش. به یه جای ازادی. کتاب میخونم تو تابستون هم. ولی تو سال تحصیلی نیازم بیشتره. بنابرین مینویسم. الان دو تا داستان تو دستمه که یکیشو تو کلاس ادبیات دارن همه مینویسن و منم مینویسم و بیشتر دوستش دارم و یکی دیگش هم خودم دارم مینویسم و جفتشون خوبن به نظرم. درواقع، من تو سال تحصیلی خیلی کم خواب میبینم و چون صبحا بیدارم میکنن و از خواب میپرم خوابم هم همش یادم میره همون لحظه. ولی خب خوابای جذابم تو تابستونان. اونا یکی از منابع قدرت منن. همیشه و تو همه چیز به خوابام اعتماد میکنم و کمک میگیرم ازشون. برخلاف خوابای توی سال ام که اکثرا صحنه های واقعی اند و هیچ تخیلی توشون نیست و قطعا چند روز بعد اتفاق میفتن، خوابای تو تابستونم پر صحنه های جذاب و دنیا های باورنکردنی ای اند که میتونم کتابشون کنم همه رو. 
و تو تابستون...شبها مینوشتم. هرشب یچیز مینوشتم تا خوابم میبرد. اکثرا شعر. شعر فارسی و انگلیسی. من تابستون برام مثل پر کردن انرژی پتانسیله. هیچ لذتی نمیبرم ولی اونقدر ایده و چیز متفاوت جمع میکنم که بدون اونا سالم سال نمیشه. شعرایی که نوشتم رو، اونموقع واسه هیچکس نمیخوندم و نشون نمیدادم. الان شروع کردم و با ریتمشون برا ادما میخونم و ترجمه میکنم. و اونا لذت میبرن. امیدوارم. صدام خوب نیست ولی نوشتنم رو نمیگم خوبه ولی بد هم نیست. شعرای عاشقانه ای که برای کلاس نگارش مینویسم هم چیزای خوبی اند... خودم راضی ام!
و اولین مبارزمو تو کیکبوکس جلسه پیش داشتم!!! البته شادو بود ولی خب کار جذابی بودش. اکثر خنده های من از خوشحالی اند و نه خنده ی چیز بامزه. اکثرا وقتی که خوشحالم میخندم و کل مبارزه نزدیک بود قهقهه بزنم.
و دارم اهنگای زبونای دیگه رو گوش میدم و به نظرم واقعا جذابن!!! شاید یکیشو رو وبم گذاشتم.
و بچهامون...درواقع با من مشکل دارن همشون. فقط من که نه. تمام ورودی های جدید هفتم (ینی هفتم جدید بودیم)که مثل خودشون پز پول و خانوادمونو نمیدادیم. اول مهر و اینا که خیلی بد بودن جواب سلام هم نمیدادن. اما جدیدا که اوکی شدن کمی. الان من تو کلاس اکبر ام، یکی مصطفی عه ، یکی عفته، یکی هشمته، یکی .... خب اینکه منم وارد ماجرا کردن نتیجه خوبیه. همچنان هم رو مخن. مخصوصا وقتی که تو کلاس سوال میپرسم و اونا خودشونم جوابو نمیدونن و وقتی بهشون توضیح میدم که چیو پرسیدم دهنشون صا...شرمنده. کف میکنن. ولی همچنان یه صدای "وایی خدایا" یا " یاسی واقعا نمیفهمی؟" یا "باز شروع شد" تو کلاس میپیچه. الان از اول مهر چندین تا سوال جواب داده نشده دارم چون معلما هم نتونستن جوابو بهم ثابت کنن. درواقع زیاد پیش میومد قبلا هم ولی با جمله بعدا میخونین میپیچوندنم. الآن دیگه دبیرستانم و میتونم مباحث کمی بالاتر رو بفهمم و مجبورن توضیح بدن. درواقع با اینکه اول ساله، حالا دارم میفهمم چرا بچهای دوره 2 راحت تر با مسئولا و معلما ارتباط برقرار میکنن.
این اولین بار تو زندگیمه که واقعا حس میکنم ادم بزرگا هم همه چیو نمیفهمن. آدم بزرگهایی که فکر میکنن بزرگن. فکر میکنن همه چیو از ما بیشتر میدونن. ولی توی کلاس گاهی حرفیو من یا بقیه میگیم ، که اونا قادر به جواب دادن یا رد کردنش نیستن. به بقیه نگاه میکنم. به همه. و واقعا ایمان اوردم که ادم بزرگ بودن به معنای سن بالای 18 سال بودن نیست. اولین بار که کلمه ادم بزرگ توی ذهنم ایجاد سوال کرد، توی رمانهای رامونا کوییم بی بودش که کلاس دوم میخوندم. یه مجموعه رمان کودکه. اون کتابای رمانای کودکیمو هر از گاهی هنوزم نگاه میکنم و یدور میخونم قسمتای موردعلاقمو. دلیلش لذت بردن از اون زندگیایی که فکر میکردم اون موقع جذابن نیست. اون موقع میشستم و کتابا رو میخوندم چون با بقیه زندگیا اشنا شم. الان اونا رو میخونم و افکار مسخره و بامزه کودکیمو یادم میاد. واقعا نسبت به سنم بیشتر میفهمیدم. رامونا فکر میکرد خواهرش ادم بزرگه. اونموقع کاملا قبول داشتم و حتی فکر نکردم خلافشو . ولی الان، فهمیدم که توی اخرین جلد کتاب که خواهرش واقعا بزرگ بود،سال دوم دبیرستان بود. یعنی همسن من. رامونا از چهارسالگی که خواهرش هم کوچیک بود فکر میکرد خواهرش ادم بزرگه.  و وقتی ایمان اوردم به عقیده خودم، که دو سال پیش از خواهرم که اونموقع 5 سالش بود پرسیدم آدم بزرگای خانواده ما کیان؟ و گفت مامان ، بابا، و تو دیگه. من خیلی تعجب کردم که تو سن 13 سالگی برای خواهرم ادم بزرگ محسوب میشم. و حتی برای برادرم هم. امسال اولین سالیه که میبینم داداشم داره برای بزرگ شدن و بزرگ محسوب شدن تلاش میکنه.اون الان ششمه. منم دقیقا از ششم هر روز از همه میپرسیدم از چند سالگی ادم نوجوون محسوب میشه؟ اینم برای خودش مسئله ایه. کی ادما از دنیای کودکی بیرون میان؟ درواقع، ادما دوست دارن به همه چیز عدد و رقم بدن.برا همه چیز اسم بزارن. اینکه سه دوره از لحاظ فکری تو زندگی ادما هست رو قبول دارم. خردسالی و نوزادی محسوب نمیشه چون حتی افکار بچه شکل نگرفته. ما از چه سنی شروع به فکر کردن میکنیم؟ درواقع از روزی که فکر کنیم وارد دوره دوم زندگی میشیم. از روزی که بتونیم تصمیم بگیریم هم افکارمون شروع به شکل گرفتن میکنه. درواقع برای من، از کلاس دوم شروع کردم بجای نوشتن خاطراتم و چیزهای ساده، مثل اینکه داییم اومد خونمون و مامانم برام مداد خرید، شعر نوشتم. اولین شعرم راجع یه پروانه و یه دختر بودش. درواقع راجع عشق بین پروانه و دختر. دومین شعرم راجع الفبا بود. راجع نظم و ترتیب الفبا. الان واقعا حتی قافیه های اون موقع رو نمیتونم کنار هم بزارم و واقعا برام غیر قابل باوره که چطور تو اون سن کم اونا رو نوشتم. الان هم مینویسم ، ولی شعرام نو هستن و قافیه ندارن. وزن و ریتم دارن ولی قافیه نه. ادم از روزی که از فکرش استفاده کنه تا تصمیم بگیره، دوره سوم زندگیشو شروع میکنه. این تعریف من از مراحل زندگیه. نوجوونی و اینها هیچ معنی ای نداره. از لحاظ بدنی، بله دختر ها از 12 13 سالگی عادت ماهیانه میشن و بدنشون تغییر میکنه. همه ی بچها هم از 7 .8 سالگی بدنشون بزرگ میشه . و از 18 17 سالگی هم بدنشون کاملا کامل میشه و رو نظم میفته. ولی اینا هیچ معنی ای ندارن. من ادمایی رو میشناختم که عادت ماهیانه نشده بودن و از ادمهای بالای 20 سال بزرگتر بودن. سن هیچ معنایی نداره وقتی ژوزفین، زن ناپلئون بنپارت وقتی توی قرض افتاده بود و پاریس سقوط میکرد و اون هم 30 سالش بود، همچنان پول خیلی خیلی زیادی رو سر ارایش و لباس میکرد که با مردای پولدار و خوشگل بخوابه. درحالی که بچهاش نمیتونستن بخاطر کمبود پول برن مدرسه! اون زن، فقط تصمیم میگرفت. راجع هیچکدوم از مسائل مهم دنیا و زندگی فکر نمیکرد و به هیچ احدی اهمیت نمیداد. وقتی میگم فکر کردن، ینی حدالقل 40 تا یک ساعت فکر کردن راجع یک موضوع که میتونه تاثیر زیادی روی رفتار و زندگی بزاره. حتی اگه به دردش هم نخوره، به یکی از سوالاتش جواب بده. سوال از چه سنی به وجود میاد؟ همون سنی که انسان به جوابش فکر میکنه. درواقع، ژوزفین، تا سی سالگی کودک بود در حالی که ناپلئون از روزی که دزیره داستانشو نوشته،یعنی 17 سالگیش به کنترل دنیا فکر میکرده و زندگی ادمها و تصمیمات مهمی هم میگرفته. ناپلئون از 16 سالگی ادم بزرگ محسوب میشه و ژوزفین تا اینجا که خوندم، ینی 30 سالگی کودکه. و من، الان برای اولین بار به این نتیجه رسیدم. خیلی نتیجه مهمیه! همه ی ادمهایی که میبینیم بزرگ نیستن! خیلیا درک و فهم ندارن. خیلیا هنوز تصمیم میگیرن ولی فکر نمیکنن. خیلیا فکر میکنن، تصمیم هم میگیرن ولی تصمیماتشون ربطی به فکراشون نداره. احساسی عمل میکنن درواقع. فکر کردن، اره برای همه ی ادمها از 13 سالگی حدالق به بعد اتفاق میفته. ولی نود درصد راجع حنس مخالف، روابط جنسی، تفریحات مختلف، پول و لذت، احساسات مختلف، و چیزهایی مثل این. کی براش تو این دنیا در سن 14 سالگی مهمه که ادمها چرا خسته میشن از بقیه یا اینکه اسطوره های قدیمی چی میگن یا اینکه جهنم وجود داره یا نه.هیچ کس درواقع! همه بعد 25 سالگی به این مرحله از بزرگی میرسن. من واقعا هرگز ادعای هیچ چیز رو نمیکنم و از این کار متنفرم ولی همیشه عادت کردم که رفتارای دو سال پیش خودمو توی دوستام و هم کلاسی هام ببینم. درصورتی که اون موقع منو مسخره میکنن همیشه و اسکل مینامند. اسکل چیزیه که اونقدر شنیدم که تو خواب اگه کسی بهم بگه اسکل تعجب نکنم. ختم کلامم اینه که، اگه دیدین که ادم بزرگی چیزیو نمیدونه وقتی راجعش ادعا داشت، یا اینکه ادم بزرگی تصمیم خیلی خیلی مسخره ای میگیره، یا ادم بزرگی ادعای بزرگی میکنه و بلد نیست درست حرف بزنه تعجب نکنین و مهم تر از همه. بهش نگین ادم بزرگ. همه بزرگ نیستن.ناپلئون از بچگی بزرگ بود. زنش در بزرگی بچه. 
*فقط نظر منه. *

چند روز پیش، رفتیم شمال. بابا و مامان من، و دوستام و بابا و مامان هاشون. خیلی خیلی تعجب کردم که چنین برنامه ای چیده شد. واقعا تعجب کردم.ولی رفتیم. ارایش هایی که دوستام مدام میکردن و مامان و باباشون کاری نداشتن رو کاری ندارم. ولی یه چیزی خوشحالم کرد، اونم این بود که از اون مسافرت به بعد مامان و بابام حس میکنن من بزرگ شدم. بالاخره تونستم نشون بدم فرق خودمو با بقیه. 
و مهم ترین و اخرین حرف: من یه مدرسه جدید قبول شدم که ازمونش تابستون بود ولی الان گفتن قبول شدم. و از مدرسه ای ک خودم توشم از لحاظ درسی بهتره. و اینکه، خب سطح مالیش پایینتره. و اینکه... الان وسط سال محسوب میشه!!!!!!! 
هیچ حرفی ندارم . همه دردشو میدونن. 



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مهر 1397 08:43 ب.ظ

77

سه شنبه 24 مهر 1397 08:32 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
Remember that.. :)
لبخند بزن، دنیا زیباست.
امروز از خواب بلند میشوی بدون اینکه بدانی روزی کسی را دوست خواهی داشت.
و هشت روز بعد، با رویای فردی دیگر به خواب میروی.
امروز جشمانت را میگشایی، بدون اینکه به موفقتیتت فکر کنی...
ماه بعد، در جایی به خواب میروی که فکرش را هم نمیکردی به انجا برسی.
چشمانت را باز میکنی و به اسمان تیره و تار و بارانی بیرون پنجره نگاه میکنی و به این می اندیشی که کی سرما اتمام خواهد یافت...
و درعرض دو هفته،  شب به صبح ان روز فکر میکنی که با صدای بلبلان و بوی گل از خواب پا شده ای درحالی که باران نم نم در آسمان تشکیل رنگین کمان داده بود.
صبح با صدای ساعت از رویای حضور او بیرون می ایی و به کارهای روزمره ات میپردازی.
سال بعد، صبح در آغوش او از خواب بلند میشوی.
صبح مژه هایت را از هم باز میکنی و به دوری برادرت می اندیشی...
فردایش، با خنده و شوخی از او خداحافظی میکنی و به خواب میروی.
لبخند بزن...زندگی زیباست. زندگی پر از عشق و محبت است. انسان های مهربان نیز وجود دارند...
درست است، هرگز انکار نکردم. دنیای همه زیبا نیست. جهان جاییست که کودکان و دختران و مردان و زنان و پسران را با هم میکشند. جهان جاییست که دختران همواره عقلشان بیش است و قدرتشان ناچیز. جهان جاییست، که در آن گرسنگان و جنگ زدگان و بیماران و مجنونان زندگی میکنند، درحالی که جایی دیگر دختر چهار ساله ای دستور میدهد که سوار ماشین کلاس پایین نخواهد شد.
ولی همواره اینطور نیست....
دنیای آدمها میتواند زیبا باشد. عشق تنها چیزیست که زندگی را زیبا میکند و من به ان ایمان دارم... 
چیز های لبخند زدنی زیبا بسیارند...
گربه ای که بچه خود را دعوا میکند که جلو ماشین نرود زیباست.
دختری که بزور پول پیدا میکند تا برای معشوقه اش گل بفرستد زیباست.
کودکی که نقاشی خانواده اش را میکشد و اطرافشان قلب میکشد و زیر پایشان گل زیباست.
نور خورشید که موقع بهار میتابد و رنگین کمان میسازد زیباست.
خش خش برگ های پاییزی زیر پا زیباست.
دانه های کوچک و بزرگ برف که ارام روی موهای ادم مینشینند زیبا هستند.
همه چیز میتواند زیبا باشد... خواندن کتابی زیبا...دیدن فیلمی زیبا... شنیدن اهنگی زیبا... زندگی خالی از عشق نیست.
زندگی همواره گنگ و ناپایدار نیست.





کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مهر 1397 08:43 ب.ظ

75

یکشنبه 15 مهر 1397 02:07 ق.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
+گوشم سوت میکشید.
کامل به یاد دارم، که گوشم طوری سوت میکشید که گویا معلم فوتبالی که شاگردانش با شکم پر به کلاس امده اند کنار گوشم ایستاده باشد و سوت بزند.
دستانم را روی گوشم گذاشتم و لبهایم را بهم فشار دادم. 
با نگرانی به سمتم امد.
سوت که تمام شد، متوجه شدم که میان بازو هایش هستم.
به صورتش نگاه کردم. از من بلند تر بود، پس همیشه بالا را نگاه میکردم که او را ببینم.
پیشانی ام را بوسید. 
سرم را روی سینه اش گذاشتم.
و متوجه شدم سکوت باعث شده گوشم سوت بکشد.
در خانه ای تنها بودیم. 
تنها من و او. آتشی در شومینه حلز و ولز میکرد . گیتاری کنار دیوار بود. کتابخانه ای کوچک نبش دیوار و کاناپه ای که من نشسته بودم. و کاناپه ای که او نشسته بود و اکنون نبود.
و من و او تنها بودیم. دختر و پسری جوان که عاشق هم بودند . در خانه ای که صدایش تا کیلومتر ها هم به کسی نمیرسد.
به دوباره به صورتش نگاه کردم. با نگاهی سرشار از عشق پاسخم را داد.
و لحظه ای فکر دیگری به سرمان نزد.
فقط من و او و عشق ما.
ساعت ها تنها بودیم. فیلم دیدیم. اهنگ زدیم. کتاب خواندیم. خندیدیم. صحبت کردیم.خوابیدیم.
و همین. لذت بردن از وجود او.
وقتی عاشق کسی هستی، همینکه او کنارت باشد برایت نعمت خواهد بود و زیاده. 
کارهای بیشتر از آن به فکرت هم نمیرسد.
-از کتاب نغمه های عاشقانه دختری که هرگز چاپ نشد



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 13 مهر 1397 11:14 ب.ظ

76

شنبه 14 مهر 1397 09:28 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
هی...
میدونم که تو وبم درحال حاظر هیچکی نمیاد و من برا خودم پست میزارم. و دو سه نفر شاید ببینن. ولی خب، به هرحال مهم نیست. میدونم 76 تا مطلب کم نیست و اگه خواستین بهتریناشو بخونین، تو مطالبی ک دوستشون دارم تو پست ثابت یا، تو ارشیو موضوعی روی *-* کلیک کنین.
انی وی. علاقه من ب بیماری های روانی خیلی زیاده
(نه اینکه دلم بخواد داشته باشم. دوست دارم بدونم راجعشون.)
و یه چیزی هست که باید همه بدونن، چون یه سریاش ارثیه و درصد خیلی زیادی از مریضیای روانی، با تفکر درست درمان میشه.
دو سال پیش یه چیزی از یکی شنیدم که اسمش توجهمو جلب کرد و همون روز راجعش تحقیق کردم و فهمیدم قضیشو.
سندرم سیندرلا.
یه مریضیه. اسمش سیندرلاس! جالب نیست؟ 
خب حالا راجع چی هست؟ تو خلاصه روانشناسا بهش میگن شاهزاده ای با اسب سفید.
و چیزیه که خیلی خیلی تو ایرانیا زیاده و باعث نابودی استعدادای زیادی میشه.
بخوام بیشتر توضیح بدم، دخترا خیلیاشون تو کل دنیا باور دارن که یه پسر، زندگیشونو شاد و رنگی میکنه. ینی وقتی که سینگلن، حس بدبختی و بیچارگی میکنن و تا یه پسر بهشون نخ میده دنیا براشون زیبا میشه. درواقع خوشبختی و فرار از سختیاشونو توی این میدونن که یه روزی یه پسر بیاد، اونا رو نجات بده و بعد از اون در خوشی زندگی کنن(happy ever after) یه کتابی هست، نشر باژ چاپ کرده و هنوز توی کتابفروشیا هست و چاپش تموم نشده(فهمیدین که کتابایی ک چاپشون تموم میشه رو دیگه نمیتونن جاپ کنن جدیدا؟)  به اسم مدرسه افسانه ای، نشر باژ. کتاب اول رو بخونین، حتی کتاب دوم هم بخونین شاید پی نبرین. منم سوم رو نخوندم. اصلا مهم نیست. اخرش به این نتیجه میرسین که وقتی کتابا با جمله" بعد از ان با خوبی و خوشی زندگی کردند" تموم میشه،تموم نشده! شروع همه بدبختیای جدید بوده. اره الان باید با عشق زندگیت زجر کشیدنو تحمل کنی. و قسمت جذابش: تا اخر عمرت.برا چی ادما طلاق میگیرن؟ امار خیلی زیادی از طلاقا بخاطر سندرم سیندرلاس. که دخترا فکر میکنن اگه ازدواج کنن از سخت گیریای باباشون، پول نداشتن، محدودیتای زیاد، درس، زندگی سخت،و... خلاص میشن. و ازدواج میکنن با یکی که فکر میکنن دوستش دارن و اون میتونه نجاتش بده، و به هیچکدوم نمیرسن. اره. وقتی ازدواج میکنین، بچه دار میشین، زندگی قشنگه شیرینه. ولی خب ، شوهرتون هم یه محدودیتایی میزاره. زندگی سخت تر میشه و مسئولیتش بیشتر. بعدا مسئولیت بچه. اذیتای بچه. اگه حتی سر کار هم نرین، مسئولیت رو دوشتونه. شوهرتون هم انتظارایی داره. 
و دخترا طوری بزرگ میشن، خصوصا تو ایران،، که چنین مریضیایی تو وجودشونه. " ایشالله بختت باز شه": ینی ازدواج کنی و خوشبخت شی. خوشبختی تو ازدواجه. "شبیه عروس خوشگل شدی": عروسا همیشه خوشبختن و خوشگل. "ایشالله عروس شی" خوشبختی تو عروس شدنه.با این روش ، معلومه چنین اتفاقی میفته. ما با کارتونای دیزنی بزرگ شدیم. درحالی که سخت گیریای خانوادمون از خانواده های راپونزل و سیندرلا بیشتر بود. و اونا چطور پایانشون خوش شد؟ ازدواج کردن. حتی بچه هام به این فکر میکنن که با یه ادم خوشتیپ ازدواج کنن. نوجونا که فکر میکنن سینگلی خز بودنه و کسایی که رل نمیزنن اسکلن و اینا که به کنار.البته این مشکل فقط تو ایران نیست و همه جا هست.
من اینا رو نگفتم که بگم تفکرتون زشته و خاک تو سرتون(شرمنده ولی هرکی بود همین برداشتو میکرد) میخوام بهتون بگم که همتون دارینش. منم داشتم. و درمانش، درمان هر مریضی ای افکار خودتونه. شما میتونین به تنهایی از مشکلات رها شین. لازم نیست با پسری باشین که بهتون قول میده وقتی که بهش رسیدین شما رو ازاد کنه و زندگیتونو قشنگ کنه. لازم نیست از سینگلی خجالت بکشین. لازم نیست اینقدر... ام... رو پای خودتون باشین. اره پسرا قدرتمند و جذابند و هرکاری ازشون برمیاد و قدرت دنیا دست اوناست. ولی خب شمام ضعیف نیستین. اونا هرچقدر میخوان خوب باشن و بتونن شما رو نجات بدن. خودتون رو پای خودتون جذاب ترین. وقتی که با یکی ازدواج کنین و بهش نیاز نداشته باشین، نمیتونه به هیچ چیزی مجبورتون کنه یا اینکه محدودتون کنه. شما مال خودتونین. هیچکس مال اونیکی نیست. میتونین قولشو به بقیه بدین. یا اینکه...اره من مال توعم. ولی خب، چیزایی هست که نمیتونین به فرد دیگه بدین چون قدرتایین که خودتونم نمیدونین دارین! شما همتون قدرتمندین! همتون جذابین! همتون میتونین دنیا رو به دست بگیرین یا به زانو بزنین! رویاتون چیه؟ اگه یه نمودار بکشین، ده سال دیگه، چطور میتونین به خوشبختی برسین؟ هیچ احمقی اخر نمودارش به ازدواج و خوشبختی ختم نمیشه. پول؟ قدرت؟ شهرت؟ اینا خوشبختی میارن؟ اینا به شوهر نیاز دارن؟ یا دوست پسر؟ نه! به کار و تلاش نیاز دارن. به دعا و قدرت خدا هم نیاز ندارن! اگه باور دارین، خب مشکلی باهاش ندارم. خدا کمکتون میکنه. اما نه وقتی که تو خونه نشستین و دعا میکنین که پولدار شین. بارون پول ک نمیاد! همه میدونن یه سری چیزا رو. زندگی کنین بدون ترس. بدون خشم. بدون نیاز. شما همه چیزی که بخواینو دارین. سندرم سیندرلا، اگه دارینش، تمام تفکراتتون، فقط تفکر و توهمه. از هرکسی که این متنو تا اینجا خوند میخوام فقط یه ربع به این موضوع فکر کنه. و این سندرومو کنار بزاره. به راحتی ممکنه! ضمنا ممکنه برا پسرا هم رخ بده.برا هر جنسیت و سنی ممکنه. 
شما به هیچ کس تعلق ندارین جز خودتون.
رو پای خودتون باشین




کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 14 مهر 1397 09:53 ب.ظ

74

شنبه 14 مهر 1397 06:02 ق.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
-
زیر باران میخندیدم.
باید حمله ام را اصلاح کنم.
زیر باران میخندیدیم.
باران بر سر و رویمان میریخت. 
هنگامی که از خانه خارج شدیم چتر برداشته بودیم ولی ان را در اتوبوس جا گذاشتیم و گمش کردیم.
و اصلا برایمان مهم نبود.
در خیابان خالی میدویدم. 
دنبالم میدوید و اهنگ موردعلاقه ام را بلند میخواند.
میخندیدم و به طرز احمقانه ای میرقصیدم.
ادایم را درمیاورد و رویم اب میپاشید. 
میخندیدم.
میخندیدیم.
در ساعتی که نمیدانستم چقدر از نیمه شب گذشته.
در روزی که نمیدانستم چند روز از دیدن او گذشته.
در جایی که نمیدانستیم کجاییم و چطور به انجا امدیم.
و حتی مهم هم نبود.
فقط مهم او بود و ما.
و خنده اش.
و موها و اغوش خیسش، که هرچقدر هم خیس و سرد باشد مرا گرم میکند.
همیشه.
-نغمه های عاشقانه دختری که هرگز چاپ نشد



کامنتس : comments
آخرین ویرایش: جمعه 13 مهر 1397 11:04 ب.ظ

73

جمعه 13 مهر 1397 10:56 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
و او زمزمه کرد: عزیزم... لبخندت اندازه دنیا ارزش دارد.
حاظرم جانم را بدهم تا لحظه ای بخندی.
در آن لحظه، به آغوش گرفتمش.
لبخند عمیقی زدم و زمزمه کردم: لبخندم و خنده ام، تا ابد مال توست.
مرا در آغوشش فشرد. لبخندی در جواب زد. 
در گوشم زمزمه کرد:
پس همیشه لبخندت را میخواهم.
-از کتاب نغمه های عاشقانهی دختری ک هرگز چاپ نشد.



کامنتس : comments
آخرین ویرایش: جمعه 13 مهر 1397 10:57 ب.ظ

t-45

چهارشنبه 11 مهر 1397 07:47 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
ارسال شده در: توییت کوتاه ,
واقعا، دلم مغز و بدن بزرگتری میخواد.
فکرام و روحم تو اینا جا نمیشن!



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 مهر 1397 07:45 ب.ظ

72

یکشنبه 8 مهر 1397 10:42 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
پسر...مرد....
دختر... زن...
مدتها فکر کردم که فرق بین کلماتی که ادمها همدیگه رو صدا میکنن چیه...
چرا یکی خانمه و یکی دختر و یکی دختربچه؟ 
از چه روزی به بعد، پسرها مرد میشن و دخترها زن؟
حرفای ادمای زیادی رو شنیدم
مخصوصا وقتی که ی دختر باکرگیشو از دست میده میشه زن؟
وقتی یه دختر عادت ماهیانه میشه میشه زن؟
مامانم میگه وقتی یه دختر ازدواج میکنه میشه زن.
وقتی که یه دختر بالغ میشه میشه زن
وقتی که مانتو های زنونه میپوشه. پیرهنای زنونه میپوشه.
زنا چ شکلین؟ دخترا چه فرقی دارن؟ دخترا لباسشون صورتیه؟زنها لباس صورتی نمیپوشن؟
پس پسرا چجوریه قضیش؟
کی یه پسر میشه مرد؟

ادامه مطلب

کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 مهر 1397 10:39 ب.ظ

71

پنجشنبه 5 مهر 1397 05:40 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
از زندگیم عصبانی ام.
از خدا عصبانی ام
از خانوادم عصبانی ام.
اگه یه موقعیت دیگه بود امیدی برای زندگی نداشتم.
ولی الان نمیخوام زندگیم تموم شه، محبورم تلاش کنم.
 مجبورم تلاش کنم چون عشق سخته و من پذیرفتمش.
ولی از عالم و ادم عصبانی ام که همچین زندگی ای برای منه وقتی که هیچوقت انتخابش نکردم.
وقتی که ادم از 18 سال به بعدشم ، نمیتونه برای خودش انتخاب کنه.
ادم ناراحت میشه وفتی یک اتفاقی میفته که ناراحت کنندس. وقتی یکی تحقیرش میکنه. وفتی یکی رو از دست میده وقتی که یه چیزی تقصیر خودشه.
ولی وقتی ادم عصبانی میشه که یه اتفاقی براش افتاده که تقصیر خودش نبوده.
وقتی که برای ادم انتخاب میکنن
وقتی که چیزایی رو از دست میده که حقش بودن.
وقتی که کاری نکرده و تنبیهشو میبینه.
تو تمام این موقعیتا، حس ادم عصبانیته... و من از عالم و ادم عصبانی و ناراضی ام.



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 مهر 1397 05:42 ب.ظ

69

دوشنبه 2 مهر 1397 09:43 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
من ادم غمگینی نیستم.
ولی ادم شادی هم نیستم.
این وبلاگ رو هم زدم که بتونم نوشته هامو با بقیه به اشتراک بزارم.
افکارمو، اشعارمو، و نوشته هامو.
...
خب حقیقتا این از اون شعراییه که اصلا دوست ندارم با بقیه به اشتراکش بزارم ولی به چند نفر نشون دادم و خوششون اومد. بنابرین... همین.
من منتظرت میمانم ...
چون میدانم تو باز خواهی گشت...
ما بازخواهیم گشت...
هربار به این نقطه بازمیگردیم...
سر من روی سینه تو، و صورتت میان موهایم...
و من دنبالت خواهم گشت...‎
دنبال این نقطه...
چون ما یک روح در دو بدنیم
یک فرد و دونفریم...
یک اشک و چهار چشمیم...
و این نقطه بارها تکرار خواهد شد...
در افکار من، در رویاهای من و بارها در واقعیت...
و من دنبالت خواهم گشت...
هرچند بار که تلاش کنند جدایمان کنند...
هر چند بار که من اشک بریزم و دستانت را از دست دهم...
هرچند بار که صدایت را از دست دهم، موهایت را از دست دهم، بویت را از دست دهم، سرم را از دست دهم...
هرگز نخواهند توانست که فکر تو را از ذهنم
و روح تو را از قلبم جدا کنند
هرچند بار که از این دنیا بروم...
در دنیاهای دیگر منتظرت خواهم ماند.
چون من متعلق به تو ام و تو متعلق به منی
و ما یک روح در دو بدنیم...
یک فرد و دو نفریم
یک اشک و چهار چشمیم




کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مهر 1397 05:35 ب.ظ

TWEET

دوشنبه 2 مهر 1397 08:41 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
گاهی دلم میخواد بخوابم . ولی وقتی که از خواب هم بترسی، دیگر هیچ چیز ارامت نمیکند!


کامنتس : no cmnts for tweets
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 مهر 1397 08:40 ب.ظ

Alternative

شنبه 31 شهریور 1397 06:25 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
هی گایز. تو این وب این پستو گذاشتم. روش خیلی فکر کردم و سومین جا عه که دارم این حرفا رو میزنم بنابرین روش مسلطم. به نظر خودم ارزش یدور خوندن رو داره...اگه مخاطب وب منین. ممنون میشم بخونینش. رو ادرس کلیک کنین و یراست میرین به پست من. وبیه ک دوستش دارم!
http://budgie.mihanblog.com/post/19



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 شهریور 1397 06:24 ب.ظ

68

جمعه 30 شهریور 1397 05:35 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
What will we do when we get old?
Will we walk down the same road?
Will you be there by my side?
Standing strong as the waves roll over



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 شهریور 1397 05:42 ب.ظ

پاییز 97

جمعه 30 شهریور 1397 12:06 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
چگونه در دوران مدرسه ها زمان بدی را بگذرانیم:
1. اول از همه ، وقتی که وارد مدرسه میشوید با هیچ کس سلام و احوال پرسی نکنید. اگه کلاستون مشخص شده به کلاستون برین و اخر اخر کلاس بشینین. اگه هم مشخص نشده تو حیاط تنها یه گوشه بشینین. هرکیم اومد سلام بده، تحویلش نگیرین.
2. یه سوییشرت یا هودی (اگه میزارن) مشکی بردارین و تمام مدت بپوشین و کلاهشم بزارین
3.نه نه سوییشرت نپوشین. لباس مدرسه رو بپوشین تو کل سال ولی هیچی زیرش نپوشین. هیچی...
...
ادامه مطلب برای بقیه مطلب. چیزای دیگه هم هست.

ادامه مطلب

کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 شهریور 1397 12:34 ب.ظ

مطلب رمز دار : presonal(haaa) h

پنجشنبه 29 شهریور 1397 11:34 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 شهریور 1397 12:01 ق.ظ

67

پنجشنبه 29 شهریور 1397 04:29 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
عــشق دوطرفــه ...
ینی که هرلـــحــظــه...
 از ایــنکه بــ...لایــی ســـــر خودتــــ بیــ آد ،
بـــــــــتـــــــرســــی
 چــون...
 میـــدونی کـ
 چنـــــــــد بـرابـــرشــ
 سـر اون میــاد:)














پ.ن:فکر کردین فقط خودتون میتونین متن شاخ بنویسین؟



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 شهریور 1397 04:30 ب.ظ

نظرسنجیز

پنجشنبه 29 شهریور 1397 04:25 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
برای دیدن نتیجه نظرسنجیام برین ادامه مطلب!

ادامه مطلب

کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 شهریور 1397 04:26 ب.ظ

66

پنجشنبه 29 شهریور 1397 12:26 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
و گاهی، نمیدونم از کجا،وبهای قدیمی رو پیدا میکنم...
وبهای خاک خورده...وبهایی که مگس هم توشون پر نمیزنه.
چونکه اینترنت فقط تلگرام و اینستاگرام نیست که وقتی خسته شدی پاکت کنه.
وب میمونه.
و زیر اون خاک، ادمایی رو میبینم.
ادمای غمگین. ادمای شاد. 
که خیلی وقته اصلا خبر ندارن وبشون هنوز هست.
و کامنتهای ادمای بسیار رو پیدا میکنم که نگرانشون شدن.
ولی وقتی تو وب اونا هم میری...
اونام رفتن:)
خیلی حس عجیبیه.
قالبهای قدیمی با عکسای بی کیفیت سه چهار سال پیش...
عکسای قدیمی.
مدل نوشتن قدیمی...
بچهای قدیمی...
و مذام فکر میکنم...اونا الان کجان؟؟؟ اینهمه سال وبلاگ نویسی کردن... 
الان بازدید وبشون 2 عه. 
الان کجان؟
الان دیگه خوشحالن؟
الان دیگه غصه های قدیم رو نمیخورن؟
و تنها چاره ای که دارم، اینه که امیدوار باشم...
که ادمایی که میرن، خوشحالن.
حالا دیگه خوشحالن:)



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 شهریور 1397 12:27 ب.ظ

65

پنجشنبه 29 شهریور 1397 12:21 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
حس میکنم توی یه برهه خاص زمان گم شدم
همه چی یادم میاد
لحظات قشنگ و لحظات غیرقشنگ...
ولی دوباره تجربه کردنشون به نظر غیرممکن میاد.
هیچ کس نیست.
فقط منم و صدای اهنگ. با ساعتی که هرچقدر هم صدای اهنگمو زیاد میکنم تیک تاکش گوشمو پر کرده.
تلفن کار نمیکنه.
اینترنت کار میکنه ولی انگار تمام ادمهای توش گم شدن.




کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 شهریور 1397 12:20 ب.ظ

64

سه شنبه 27 شهریور 1397 09:35 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
خب گایز وبم ربطی به این مطلبی که دارم میزارم نداره ولی لازمه.
شما روزی چند ساعت پشت گوشی میگذرونین؟ یک ساعت؟ نیم ساعت؟ دو ساعت؟ بیشتر؟ کمتر؟
چند ساعت پشت کامپیوتر میگذرونین؟ ؟؟؟ این متفاوته نه؟ 
اسکولیو لایفو چند نفر از کسایی که دارن این پستو میخونن دنبال میکنن؟ اگه نخوندینش، توی پست ثابتم روش کلیک کنین یا اینکه از ارشیو استفاده کنین.
Image result for kyphosis scoliosis
م.ن: بخدا کسی منحرف بازی دربیاره ها
اینا سه تا مشکل اصلی پشتن. 
کایفوزیس یکی از بیماریاییه که تو ایران خصوصا درصد زیادی، خیلی زیادی، از مردم دارنش و به قوز پشت معروفه.
لوردوزیس هم یکی دیگس که باعث توهم کمر باریکی میشه و به نظر خیلیا چیز جذابی میاد که گودی کمرش زیاد باشه.
اسکولیوزیس هم که درجریانین...
اگه میخواین بخونین این مطلبو، برین ادامه مطلب.

ادامه مطلب

کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 شهریور 1397 03:10 ب.ظ

62

سه شنبه 27 شهریور 1397 08:28 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
Image result for beautiful night


شبا ترسناک ترین مواقع شبانه روزند. 
مخصوصا نصفه شبا...
نصفه شبا...
وقتی که رو تختتون دراز کشیدین... وقتی که همه خوابن... وقتی که هیچ چراغی روشن نیست جز یه نور ضعیف که از پنجره سوسو میزنه...
وقتی که به سقف اتاقتون خیره شدین و خوابتون نمیبره... ولی حتی نمیدونین که خوابتون نمیبره...
به چی فکر میکنین؟
اون لحظه ها، ادم احساس مرگ میکنه.
و احساس ازادی. 
نمیتونه از جاش پاشه و کار دیگه ای انجام بده
ولی میتونه فکر کنه.
به هرچیزی که دلش خواست ...
میتونه هرلحظه ای که دلش خواست رو مرور کنه.
اون لحظه ها ، دورترین خاطراتشو میتونه به یاد بیاره...
شاید چندین ساعت طول بکشه تو اون حالت موندن... و نور خورشید ادمو به زندگی عادی برگردونه...
اون دقایق، ادم به بدترین ترسهاش فکر میکنه...
به بدترین ادمهایی که میشناسه...
به بدترین کابوس هاش...
و به قشنگترین رویاهاش هم گاهی...
ولی رویاها و ارزو هان که ادمو به خواب میبرن...
بنابرین، اون لحظاتی که ادم به ترس و غم فکر میکنه، نمیتونه بخوابه و خودش نمیدونه!
ولی ترس قشنگه... شب قشنگه... ترسه که ادما رو بیدار نگه میداره...
ترسه که باعث میشه ادما اطاعت کنن، ادما گوش بدن.
ترسه که باعث میشه ادما زندگی کنن... 
همه یه روزی از زندگی نا امید شدن...
از ادما ناامید شدن، ولی این ترس از مرگه که ادما رو زنده نگه میداره.
همه از زندگی میترسن. ولی از مرگ هم بیشتر.
و هرچی ادما از این شبا بیشتر داشته باشن، قوی تر میشن.
ترس و غمه که ادما رو قوی میکنه.
هرچی بیشتر بهشون فکر کنی،باعث میشه بیشتر نسبت بهشون مقاوم شی...
چون دیگه کسی نمیتونه از ترسهات استفاده کنه که تو رو تحت کنترل بگیره. 
و من ده ها بار از این شبها داشتم. 
و تختها و سقف ها رو به یاد میارم... بار ها و بارها...
شبهایی که نخوابیدم و ترسهایم را مرور کردم... 
ترسهایم... غمهایم.. و اشک ریختم...
که الآن میتونم جلوی بقیه راجع چیزهایی حرف بزنم، که اگه این شبها رو نداشتم، نمیتونستم...
که الان میتونم تو بلاگم حرفهامو بنویسم... بدون اینکه ازشون بترسم...
از شبا نترسین.
از حرفا نترسین.
از ترسا نترسین.
شبا قشنگن.
ترسها قشنگن.



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 شهریور 1397 08:59 ب.ظ

61

دوشنبه 26 شهریور 1397 11:57 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
واقعا از تعریف کردن یه سری چیزا خسته شدم...
برگردیم به مبحثی که بعد از تلاش بسیار نتونستم به یک ادم روی این زمین بفهمونمش.
....
چیزیو که میگم همه تجربه کردن...
حس خواستن... تصور کنین، شما چه چیزیو بیشتر از همه چیز تو زندگیتون خواستین؟
یکدومشو درنظر بگیرین. حالا به اون لحظه فکر کنین. شما یه چیزیو میخواین. یه چیزیو به شدت میخواین. اونقدر میخواینش که هرکاری رو براش میکنین. هرکاری. این یکی از تعاریف عشقه. نیست؟
ولی اشتباه نکنین. خب شما یه چیزیو با تمام وجودتون میخواین. میخواین که مال شما باشه. میخواین که داشته باشینش. میخواین که بتونین هرکاری که خواستین باهاش انجام بدین.
-ادامه مطلب

ادامه مطلب

کامنتس : comments
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 شهریور 1397 12:46 ق.ظ

های

دوشنبه 26 شهریور 1397 11:04 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
سلااام!
من برگشتم!
اگه نمیدونین البته.
خب همونطور که گفتم رفته بودم کلینیک بنابرین چند تا قسمت "مهم" برای اسکولیولایف پیدا کردم. 
قالب جدید هم ساختم. همینطور که میبینین. نظرتون راجعش چیه؟
و اینکه تصمیم گرفتم که بلاگینگ رو به صورت تخصصی ادامه بدم. 
قالبم هم هنوز کامل کامل نشده  یکم زمان میبره ولی فعلا خوبه به نظرم.
خب... پس، منتظر متنهای جدیدم باشین!



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 شهریور 1397 11:04 ب.ظ

59

شنبه 17 شهریور 1397 11:31 ق.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
من پریشب یه کتاب خوندم...
اخر کتاب به قدری قشنگ بود و به نحو خوبی تموم شد که دلم میخواست گریه کنم.
نه بخاطر اینکه پایانش خوش بود. 
نمیدونم اینکه شخصیتای موردعلاقم مردن پایان خوشه یا نه..(معلومه ک نیس...خوب تموم شد فقط)
به این خاطر...که اخر کتاب، تم از اون تم تاریک و وحشتناک قانون دار اول کتاب خارج شد.
اول کتاب با قانون شروع میشه.
با زندگی ای در ظلم و ظلمات.
ولی اخر کتاب، همو باور کردند.
اخر کتاب، دیوار هایی که مرز ها را میساختند را شکاندند...
اخر کتاب، بر عذاب وجدان و خشم و لذت و غرور خود غلبه کردند و به بقیه پیوستند.
اخر کتاب، به من دنیایی رو نشون داد که من حاظرم براش زندگی کنم.
دنیایی که گاهی در رویاها و کتابام میبینمش.
این وب منه بنابرین برام مهم نیست که قرو قاطی حرف بزنم و متنم ادبی نباشه. دیگه نمیخوام تو وب نویسی گم شم. هدفم یه چیز دیگست. من برای مخاطبام نمینویسم. برا بقیه شعر نمیگم و هیچوفت واسه یه آدم شعر نخواهم گفت و متن نخواهم نوشت. من راجع احساسات خودم حرف میزنم. من برای خودم زندگی میکنم...نه شخص دیگه ای.فعلا برای خودم. 
ما همیشه ادمایی رو میبینیم که فکر میکنن عاشقن. فکر میکنن که دلباخته اند و اگه طرف ولشون کنه میمیرن و اینا. ولی این حرفا رو که بهم میزنن فکر میکنم یا پارادوکسه یا دارن بهم فوش میدن. احمقانه ترین کار ممکن برای یه نفر اینه که وقتی یکی رابطشو باهاش بهم زد خودکشی کنه یا از زندگیش سیر شه. این حرفو به یکی زدم و اون بهم گفت که اره حق با توعه و انسان باید برای اهدافش تلاش کنه و نباید خودشو بکشه در هر شرایطی. ولی منظورم این نیستتتت.این دقیقا برعکس عشقه. هروقت... با دقت گوش بدین... هروقت عشقتون با مردن شما چیزی به دست اورد یا به نفعش شد باید درجا بمیرین. باید. چون دارین اسمتونو میزارین عاشق. ولی با ریدن تو رابطه جدیدش یا چس ناله کردن بهش دارین فقط شاخ بازی درمیارین و اصلا عشق ندارین. ینی ندارین و اون طرف رو بخاطر خواسته های جنسیتون میخواینش.دلم میخواد شدیدا فوش بدم به این افراد. من سه تا مطلب در این مورد نوشتم و هنوز هستند افرادی ک میگن که نه تو اشتباه میکنی و من اگه برم بهش بگم برگرد  ثابت میشه که دوستش دارم... اصلا به جهنمممم....خنگ خدا...تو داری بهش ثابت میکنی که بخاطر هورمونات میخوایش. یکیو وقتی دوستش داری، ینی خوشحال میشی وقتی ک خوشحاله. اگه اون بدون تو خوشحاله، اصلا حق نداری به خودت اجازه بدی نزدیک شی بهش.
 *baby you look happier...you do...*
*ed sheeren* 
ولی با این کارت به چی میرسی؟؟؟؟ ها؟؟؟ اصلا ببینین، من با اینکه یکیو نمیتونی صد درصد دوست داشته باشی وقتی دوستت نداره،مخالف نیستم ولی موافق هم نیستم(اینم تو همون کتابه گفته بود) دوست داشتن چیز خالص و مقدس و پاکیه. این ک..شعرا رو همتون شنیدین دیگه؟؟؟پس خالص بهش نگا کنین....تو بدون اینکه اون کنارت باشه داری زندگی میکنی. بنابرین،تو عاشقش نیستی. چطور میتونی عاشقش باشی وقتی نمیدونی اون زندس یا مرده، تصادف کرده یا نه، افتاده تو چاه توالت یا نه، حالش خوبه یا نه، بهش خوش میگذره یا نه.... اصلا میتونی درک کنی چی میگم؟؟؟ نه قاعدتا نه. فقط خودم میفهمم چی میگم طبق معمول... اینارم به هرکی میگم اخرش مجبور میشه با یه اهان یا اوهوم جواب بده و بره چون دیگه حوصلشو با حرفی که حرفای اون روش تاثیر نداره بر میبرم.
من همیشه چیزیو روش اصرار میکنم و نظرم با هیچ چیز دیگه ای تغییر نمیکنه که به همون قدری ک مطمئنم زنده ام ، مطمئن باشمش. چیزای دیگه رو همیشه گوش میدم و بعد اگه خوب بود با عقیده قبلیم عوضش میکنم. ولی این مورد از عقاید اصلی منه بنابرین من تمام زورمو میزنم که به ادما بفهمونم که من دارم درست میگم. چون کاملا کاملا منطقیه حرفم و اگه فکر کنین روش میتونین بفهمین که عشقی که هرلحظه ای عشقبازی نکنن حالشون بد شه ، عشق واقعی نیست.ولی ادما اصلا نمیخوان گوش بدن به حرفم چون اون هورمونای مسخره جنسیشون بهشون میگه که یکی رو اگه بخوان، هم خودشو بخوان هم رابطه باهاشو و هم حرفاشو و هم همه چیشو. ولی حقیقت اینه که این فقط اون هورمونای کوفتیتونن. عشق نیست هیچوقتتت...عشق وقتیه که وقتی عاشقش بشی، بخوای خوشحال باشه. دلت بخواد هرکاری کنی که همه چی اونطوری باشه که اون میخواد . اگه اون تورو بخواد، پس تو خیلی خیلی خوش شانسی. ولی این عشق سخته. عشق اون مسخره بازی ای نیس که یمدت با هم رل میزنین و دم به دم میگین عاشقتم. این عشقی ک میگم سخته. بنابرین ادما حتی اگه باهاش روبه رو شن هم قبولش نمیکنن. تو مجبوری تا ابد یکیو اینجوری دوست داشته باشی. مگه خل شدی؟ چرا اینقدر خودتو براش پایین میکشی؟ چرا فکر میکنی اون اینهمه از تو بهتره؟؟؟تا ابد؟ به نظر حوصله سربر میاد. تو امتحانش کردی هرزه؟ تو امتحانش کردی بیچ؟؟؟؟؟؟ نه نه نه نه. تو یکیو نهایتش برا یان میخوای ک تا اخر عمرت خرجتو بده. و باهاش ازدواج میکنی چون همو به ظاهر دوست دارین و هرشب با هم... خدایا خدایا خدایا... خب باشه من حرفمو پس میگیرم خدا وجود داره چون میدونم حدالقل یکی هست ک بفهمه چی میگم دیگه! نه؟ امیدوارم باشه... خدارو باور داشتن خیلی خیلی راحته و این راحتیش منو به شک انداخت. خدا رو باور داشتن درهرصورت به ادم ارامش میده. ولی اگه ادمای دیگه به ما نمیگفتن ، ما هرگز فکر میکردیم که خدا یه اسمه؟ اسم خداس؟ اصلا خدا چی هست؟ ولی به حرفم فکر کنین، بقیه بهتون میگن که خدا یکیه که از ادما خیلی بهتر و بزرگتره. همیشه میبینتت. همیشه حواسش بهت هست. همیشه مواظبته که کار بد کنی گناه بشه. همیشه داره نگات میکنه و کمکت میکنه اگه ازش بخوای و دعا کنی. خب پس تو با اطمینان میری از خیابون رد میشی با فرض اینکه خدایی هست و مواظبته که ماشین بهت نخوره. انی وی ممکنه یه ماشین از طرف دیگه خیابون ورود ممنوع بیاد و تورو بکشه. یا یه قاتل حانی بدوئه تو خیابون بکشتت . یا بیفتی تو فاظلابی ک یادشون رفته درشو ببندن و بمیری. ولی خدای عزیزت حواسش بهت هس بنابرین با خیال راحت رد میشی. ولی خب اگه بهت بگن که خدایی وجود نداره، تغییری هم تو رد شدن از خیابونت ایجاد نمیشد. بیاین رو راست باشیم. احتمال اینکه یه دور وقتی داری رد میشی خیلی خیلی کمه که یه جانی بیفته و بکشتت. بنابرین، خدا فرقی هم ایجاد نمیکنه. تو چ باور داشته باشی خدا رو چه نه، با تلاشای خودته که به جایی میرسی و با اشتباهاتته که سقوط میکنی. چون تو با ادما زندگی میکنی نه با خدا!!! خدا هم اگه باشه فقط نگات میکنه. چیکار میتونه کنه وقتی اونقدر دوره که تو بهشته و تو اسموناس؟اصلا تو چی داری ک خدا بیاد وکمکت کنه؟ اگه خدا باشه، فقط به ادمایی مث لورن کمک میکنه که هیچکاری نکنن و یه ایل ادم تو کل دنیا بگن وای چقدر کیوته و بامزس و ایدل منه:/ ایدل؟ ایدل لورن؟؟؟؟؟؟؟ ایدلتو یکی انتخاب کن که بهت چیز یاد بده ، اون ک کاری بلد نیست ک به تو یاد بده!انی وی... خدا فقط برا اونه و ملا های مملکت. بحثو سیاسی نمیکنم. من نمیخوام برم زندان(خیلی دلم میخواد حرفمو بزنم ولی بابام کلمو میکنه حدالقل) توی کتاب عاشق مترسک، دختره تو اتاقی نمیرفت که رو دیوارش یه تابلو هست که زده خدا همه جا هست. چون براش ترسناک بود که یکی تورو در همه حالت ببینه. فکر کنم رو تابلوئه نوشته بود خدا همیشه مواظب توست؟ یا همچین چیزی. خوشش نمیومد ک یکی همه حالت تورو بپائه. ولی خب، اون باورش داشت انی وی دیگه؟ ولی بدون اون زندگی میکرد. بدون خدا. با فرض اینکه وجود نداره درصورتی ک میدونست وجود داره. این کتابو که خوندم شرو کردم به فکر کردن به اینکه واقعا هرچی که بهم میگن درسته؟ خدا درسته؟ اونجوری شد که فهمیدم تو چه خنگیتی زندگی میکردم. همه چیو باور نکنین. درواقع هیچ چیزو باور نکنین. خب، همه چی هم باور کنین. ینی که وقتی یکی بهتون میگه پری دریایی دیده، دلیلی نداره که به شدت باهاش مخالفت کنین که تو کوری و پری دریایی وجود نداره. خب باور کنین که وجود داره. خب الان چیزی از شما کم شد یا به شما اضافه شد؟ قاعدتا نه. مگه اینکه بقیه عمرتونو بخاطر حرف یه ادم برین تو دریاها و غواص شین و دنبال پری دریایی بگردین. شما ک چنین کاری نمیکنین؟ من ادم خیلی باهوش و فهمیده ای نیستم. ولی دقیقا یادم میمونه که از ج کتابی چیو یاد گرفتم و چه حسیو به احساساتم اضافه کرد. چه رنگی بود و چه رنگ جدیدی رو بهم معرفی کرد. چه رویایی رو تو من ایجاد کرد. کتابا اند که منو میسازند و من مطمئنم. من شاید حدود 15 تا عقیده دارم که با اونا زندگی میکنم. همه و تک تک حرفام از روی اون عقیده هامه. خودم نمیتونم بشمارشون یا بگم چیان ولی وقتی که بحثش میشه، اون رنگی منو میگیره و میفهمم که بخاطر کدوم عقیدم رو موضوع پافشاری میکنم. همونایی که اونقدر مطمئنم که از نفس کشیدنم مطمئنم ترم. و اینکه کتابا منو میسازن یکی از اوناست. چون کتاب خوندن باعث شد که عقایدم به وجود بیان(من یه روز پانشدم و تصمیم بگیرم عقیده داشته باشم. من یه روز یه متنی تو یه کتابی دیدم که زده بود تصمیم بگیرین چی میخواین. اینقدر به همه چیز بیتوجه نباشید. مهم باشه که چه غذایی میخورین یا با کی میرین بیرون. از اون روز تصمیم گرفتم که باورهامو بسازم. بعدا یه شبی مث امشب به خودم اومدم و دیدم که من دارم با عقایدی بزرگ میشم که خودم ساختمشون و مطمئنم درستن.). کتاب خوندن باعث شد که من راجع حرفها فکر کنم. باعث شد که از دنیای اطرافم بیام بیرون. من حدالقل 4 برابر یه ادم عادی فکر میکنم و چندین برابر ادمای عادی فلسفی فکر میکنم.لازم نیست تست بدم که مطمئن شم از سنم بزرگترم و همسنام به این فکر نمیکنن که یه رنگ چقدر میتونه رو ادم تاثیر بزاره یا ادما جه رنگی اند یا اینکه دنیا رو گرفتن به درد میخوره یا نه. به این فکر نمیکنن که گربه تو لحظه به این فکر میکنه که ممکنه اخرین باری باشه که منو میبینه یا اینکه هیچکس چرا نمیفهمه عشق چیه.عقایدمو من ساختم. خودم. حرفهای هزاران ادم رو شنیدم که اینجام.من ادم فرهیخته و باشعور یا روشن فکری نیستم. ولی ادمای اطرافم به قدری احمق به نظر میان که دلم میخواد باور کنم که هستم. دلم میخواد واقعا میتونستم مثل بجهای عادی 15 ساله فقط به رابطه و فیلم و این چیزا فکر کنم. ولی از بس فکر میکنم گاهی حس میکنم مغزم سوت میکشه. بنابرین مجبور میشم که همه چیو بریزم تو خودم و خیلی وقتا موهامو بکشم. (هیستریک به نظر میاد میدونم. ولی داداشم یدور منو از پنجره اتاقش دید که اینکارو میکردم و کل شب برام گریه میکرد)
خیلی وقتا دلم میخواست توانایی اینو داشتم که یه بحثو بیخیال شم و بگم باشه هرچی تو میگی. ولی ادمای احمق احمق احمق.... خدایا منو نجات بده. اینکه خدا رو زیاد تو تیکه کلامام میگم دلیلش اینه که دفعه های اول داشتم مسخره میکردم و الان افتاده دهنم. هوی. من اجازه اینو دارم که تو وب خودم حرف مذهبی بزنم چون مخاطبم فقط خودمم بنابرین گوه نخورین پلیز وب خودمه. احمق احمق احمق. من نمیتونم بحثو نیمه کاره بزارم و اونقدر ادامه میدم که یا اون قبول کنه و یا اون قبول کنه. سر بحثای مثل اینا که میبینین، گریه ام میگیره و داد میزنم و ادما رو میزنم ک شاید بفهمن. و میدونم کارم احمقانس و دارم وقتمو هدر میدم ولی نمیتونم خودمو کنترل کنم که ببینم چقدر احمق میتونه یه ادم باشه.
دلم میخواد یه روز از خواب پاشم و مجبور به هیچ چیزی نباشم. هیچ چیزی. هرساعتی که خواستم پاشم. مجبور نباشم که وقتی پاشدم خودمو مجبور کنم که بلند شم و برم بیرون. بلند هم که شدم هرچقدر خواستم تو تختم بمونم و خودمو بخواب بزنم که شاید دوباره خواب دیدم.بلند شم و اگه دلم خواست شام برای صبحونه بخورم. اگه دلم خواست هیچی نپوشم و برم بیرون.اگه هم دلم خواست کتابامو بریزم بیرون و جاشون لباس بزارم. اگه دلم خواست به ویکی پرنده زنده بدم. اگه دلم خواست پاشم برم تو تاکسی و بگم هرجا دلت خواست برو . اگه دلم خواست برای یه مجسمه زشت کل پولمو بدم و بندازمش بیرون. اگه دلم خواست قلنج دست و گردنمو هر مین بشکونم. اگه دلم خواست پیاده برم راه شمال رو. اگه دلم خواست یکیو ک نمیشناسم تو خیابون ببوسم. اگه دلم خواست برم تو عروسی یکی که نمیشناسمش بخونم براشون. اگه دلم خواست بشینم و صحنه بچه سازی گربه ها رو نگاه کنم. 
من اینجوری هنجار ها رو شکستم. خیلیاشونو . هنجار ها بدترین چیزای دنیان. این هنجاره که نمیتونی چیزی ک خریدیو بندازی دور. این هنجاره که نمیتونی وقتی که خودت دوست پسر داری یکی دیگه رو ببوسی. این هنجاره که نمیتونی یک روز کامل تو تختت باشی. همه اینا هنجارن همشون. اون کتابی ک خوندم ، یه نمایی از دنیایی داد که همیشه دلم میخواست. دنیایی که هروقت خواستم بتونم هرهنجاری که خواستمو بشکونم. دنیایی که میتونم به راحتی توش عاشق شم و کسی هم راجع عشقم نظر نده. دنیایی که هروقت دلم خواست بمیرم چون خودم دلم خواسته . دنیایی که توش پر از چیزای شیک و گرونه . دنیایی که توش لباسای خوشگل و گرونی رو میپوشم که اگه مامان بزرگم اونا رو تو تنم ببینه، سکته میکنه. دنیایی که توش میتونم برم با لباسای پر زرق و برق و جواهرات گرون مهمونی با دوست پسرم و اونجا بخندم و هرکاری خواستم بکنم. این دنیاییه که کسی نمیتونه منو مجبور به کاری کنه. گاهی ادمایی که میدونن، ازم میپرسن که چرا قدرت رو به همه چیز ترجیح میدم و جوابم اینه: با قدرت میتونی هرکاری خواستی بکنی. قدرت ازادیه چون کسی قدرتش از تو بیشتر نیست که بتونه به هنجار شکنیت گیر بده. هنجار شکنی به معنای قانون شکنی نیست. اینکه لباسی میپوشی ک دیگران نمیپوشن هنجار شکنیه. قدرت زندگیه. قدرت تو ثروت نیست چون ادمایی هستن که قدرت دارن و هیچ ثروت خاصی ندارن و ادمایی هستن که تو ثروت غرقن و هیچ گوهی نیستن( اقا زاده ها را توجه کنین)(تازه اونا تو ثروت ملت غرقن)من دارم هنجار میشکنم که متنی مینویسم که اونقدر زیاده که هیچ ملتی حاظر نیست بخونتش. مهم نیست واسم. گفتم که ... من برا خودم مینویسم و نه واسه هیچ احدی. متنایی که با تصور اینکه متنی باشه که ملت خوششون بیاد مینویسم گوه از اب درمیان. اینحا نته. من عاشق نتم چون توش قانون خاصی نیست و مامان بابام نیستن. و کسی نیست که بهم بگه فوش نده یا هرچی. من دخترم. 15 سالمه. و فوش میدم و راجع رابطه جنسی تو نت حرف میزنم. هرکیم منو میبینه پس از مدتی میگه بهم بیتربیت ولی میدونین چیه؟ به جهنم! تو کی منی ؟ حتی برا من ادم واقعی نیستی!اوکی؟ نت ازادی مطلقه. من یه فضایی از نت رو به اشغال خودم دراوردم . قانوناش رو من میگم و من توش تصمیم میگیرم. وبم و صفحه اینستام. وبسایت که بزنم، هیچ احدی نمیتونه قدرتش ازم بیشتر باشه. من از رئیس اینستا و میهن بلاگ میترسم.
من توی رنگا و بو ها و مزه ها مشکل دارم شدید. اگه یه چیزایی رو ببینم که منو یاد یه چیزی بندازن، رنگ و مزه اون میاد تو دهنم و ذهنم.عه دهنم و ذهنم فقط یه نقطه با هم تفاوت دارن. تمام کلمات برام یه رنگ خاص دارن. کلمه رنگ همیشه برام قرمزه و هرگز نه خودم انتخابش کردم و نه میتونم عوضش کنم. بوها هم رنگ دارن و بعضی کلمات هم بو. بعضی کلمات هم بو . اهنگا برام رنگ دارن و ادما هم رنگ دارن. از لبخند زدن هم متنفرم ولی عاشق خنده ام. ولی لبخند به نظرم چرت ترین چیز دنیاست. ادم یا پوکره یا ناراحت و یا خندان. حالت دیگه ای نیست!!!چرا باید لبخند بزنیم؟؟؟؟؟
من منتظر اومدن دنیامم. منتظر ظهور قلمرو و پادشاهی من. ابی نیست جدی. بهم نگین که اره سرزمین ابی و اینا. حالمو بهم میزنه این حرفا. بلو کینگدوم فقط یه اسمه و اسم قشنگیه چون عاشق رنگ ابی ام. الانام یواش یواش حس میکنم که چرا عاشق بیبی بلو ام. چونکه تم الترنیتیو همیشه ابیه. من لایف استایلم الترنیتیوه( الترنیتیو اهنگ با الترنیتیو لایف فرق داره)و اون ابیه. عاشق چیزای متفاوتم. عاشق حس قشنگ و آبی ایم که تو اهنگای الترنیتیو و ابی هست. خیلی قشنگه. دارم از خواب میمیرم ساعت 1و 47 دقیقه صبح روز شنبه هفته سوم شهریوره. پس فردا اول صبح پرواز داریم برای انگلیس و من همیشه شرمنده بابامم که با پوند 20 تومن مجبوریم بریم انگلیس. و بعد بابام میاد و بهم میکه که یاسی صداشو برا مامانش بلند میکنه و من یادم نمیاد. به مامانم گفتم که همه که بزرگ شن که نباید شبیه شما شن. چونکه به نظر مامانم خیلی از کارام بچه گانه میان که به نظرم ادما تو بزرگسالی باید اینکارا رو انجام بدن و انجامشون میدم. گفتم که مامانم به نظرش من خیلی کوچیکم. ولی من خوب میفهمم کدوم حرکتم باعث میشه مامانم فکر کنه بچه ام ولی از انجام دادنشون سرباز نمیزنم چونکه هدفی دارم برا کارم و امیدوارم وقتی که سنم هم رسید سرباز نزنم. مامان و بابام فکر میکنن که بچه ام هنوز دراون  صورت مثل پسرعمم که داش ازدواج میکرد و مامان بابام میگفتن هنوز مث بچهاس. خب اون واقعا مثل بجها بود و نمیفهمید. ولی من بچه نیستم و مطمئنم برای هر کارم. هیچوقت از هیچ کاریتون پشیمون نباشین . اگه یه روز دیدین که از گذشته ایتون متاسف و پشیمونین، اون روش زندگیو بندازین دور و تو هرلحظه کاریو کنین که مطمئن این نه فرداش و نه چهار سال بعد و نه چهل سال بعد پشیمون نمیشین. چون اون لحطه بهترین انتخابتون بوده. من همیشه برای چیزایی حرص میخورم که دست من نیستن چون کارایی ک من میکنم در لحظه بهترین انتخاباتمن. و خیلی مسخرس ک ادمی ام که خیلی حرص میخورم و سر چیزاییه ک دست من نیست. ولی جیزایی ک دست منه رو حرص نمیخورم!
اصلا برام مهم نیست ک این متنو دیشب تا حدود ساعت 2 داشتم مینوستم و اصلا واسم مهم نیست که متن مذهبی و سیاسی و اینجوریاس. این وب منه. خوشتون نمیاد گمشین بیرون. اعصاب ندارم امروزا! موهام خراب شده هرکاری میکنم درست نمیشه دلم میخواد همه رو بزنم. چرا اون مدلی ک گفتم نزدششششش شتتتتت چتریامم مامانم دیروز درحالی که داشت تلاش میکرد مدل بده به موهام و اب اینکه گفته بودم مامان به چتریام دست نزن، دست زد و الان چربهههه خدایاااااا . فردا صبح خیلی زود پرواز داریم نمیدونم تو لندن بیام تو وب یا نه. هرچیه چنلامم اعصابمو خورد میکنن. سه تا چنل دارم تو تله و 3 تام پیج تو اینستا. کارای اونام هست. اه اصلا همه چی به جهنم.
hh






کامنتس : comments
آخرین ویرایش: شنبه 17 شهریور 1397 11:33 ق.ظ

هاای.

جمعه 16 شهریور 1397 07:05 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
های. من چند روز نیستم چون دوباره باید برم کلینیک.
ضمنا من رو بن کراش ندارم و نداشتم
و ضمنا بن نیستش دیگه
و ضمنا پوند 20 تومنه و نمیدونم با نوشابه ای ک میشه 60 تومن باید چیکار کنم قابش بگیرم یا اینکه بخورمش:/
و ضمنا خوشحالم... پستم هم نمیاد:/ شعرامم همش میرینن. داستانم نمیتونم شرو کنم-_-
بنابرین میرم میخوابم^^



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 16 شهریور 1397 07:05 ب.ظ

58

پنجشنبه 15 شهریور 1397 05:31 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
خبب گایزززز
همه کسانی که مطالب بلاگمو میخونن هرچقدرم چرت و پرت باشه رو دوست دارم...
امروز... میخوام از خودم کمی بگم...
ام..
من یاسی عم. 
از روزی ک یادمه همه کسایی که دوستم داشتن یاسی صدام میکردن
و روزی ک افتادم تو نخ نت، دیدم که اسم کاملم تو نت زیاده.
مثل یاسمین و یاسَمین و یاسین و یاسمن و یاسمینا و یاس و هزار تا اسم دیگه
بنابرین با اسم یاسی شرو کردم به کامنت دادن و اینا. 
و اینکه یه روزی امد که هوش های مصنوعی پا به بازار گذاشتند.
و یه روز دیگه ، هوش های مصنوعی پا به دستگاه های هوشمند گذاشتند..
و یادم نیست اولین بار کی به سیری دست زدم ولی اولین هوش مصنوعی که باهاش برخورد داشتم سیری بود.
نه نه...اولیش اس ویس سامسونگ بود که قبل از بیکسبی زد.
ولی وقتتونو نگیرم... فهمیدم که هوش های مصنوعی، یاسی رو یازی میخونن چون وقتی اس بین دو حرف صدادار قرار میگیره ز خونده میشه.
و تو خارج هم همه یازمین میگفتن بهم. یا جزمین اکثر اوقات.
بنابرین یاسی رو توی اینستام به دو تا اس تغییر دادم.
و من با اسم ME کامنت میدادم که دلیلشم اینه که نمیخواستم همه بلافاصله اسممو بفهمن. تازه بلاگمو زدم و بنابرین همه مجبور بودن بیان تو وبم که چیز بیشتری ازم بجز نظرم راجع پستشونو بفهمن. بعدا دوباره شرو کردم با اسم یاسی و جدیدا هم دوباره با اسم می کامنت میزارم.
خب من پیانو میزنم. راستش اولش میخواستم برم گیتار، ولی بابام نزاشت و گفتش ک ساز خیابونیه و مخصوص ادمای باکلاس و باشخصیت نیست. یا ویلن خوبه یا پیانو. منم به اجبار رفتم پیانو. ولی هنوزم همه میگن که استایلت به گیتار بیشتر میخوره و خودم واقعا عاشق گیتار اکوستیکم. ولی اینطور نیست که پیانو رو دوست نداشته باشم. واقعا از زدن لذت میبرم. 
یه کاری که خیلی لذت میبرم ازش خوندنه، تا به حال، صدامو چند نفر از فامیل شنیدن، با یکی دیگه . و همینطور داداش و مامان بیچارم که هر روز خوندنمو تحمل میکنن. مامانم میگه ک صدام خیلی هم خاص و قشنگ نیست ولی ته صدام خوبه... و عاشق اینم ک اهنگایی رو بزنم که همراهشون اواز هم دارن. اها بچهای اموزشگاه هم شنیدن چون یدور تو یه کارگاه خوندم.
احتمالا فهمیدین ک از این ادمایی نیستم که زیادی دخترن و دلشون میخواد تا اخر عمرشون به یه پسر نیاز داشته باشن. درسته منم دوست دارم که عشق بورزم و یکی پیشم باشه ولی این دلیلش اینه ک از تنهایی میترسم. و اینکه برعکس دوران کودکیم، تم دخترونه ندارم اونقدر. از اینا نیستم که مدام رو ناخون و موهام کار کنم و کفش پاشنه بلند بپوشم همیشه و دیوونه لوازم ارایش باشم. ولی تام بوی هم نیستم. لاک میزنم، موهامو روش گوهی کار میکنم، گاهی پاشنه بلند و پیرهن میپوشم و ارایش میکنم. ولی تمم نیست.
استایل من، جینه. ینی استایل من حتی استایل مشخصی هم نیست چون خودم انتخاب میکنم چیو با چی ست کنم و چه کیفیو با چه رنگ لباسی بردارم. همه استایلم مال خودمه و اسم هم نداره. همیشه یه چیزم جینه. من دیوونه ی جین ام. اصلا اگه جین نپوشم حس میکنم یچیزم کمه. پیکسل دوست دارم ولی عاشقش نیستم. موی پسرونه، بافت های عجیب غریب و افریقایی، چتری و مدلایی که اکثر دخترا نداشته باشن خوشم میاد. به نظرم قشنگ ترین و سکسی ترین چیز تو بدن انسانها شیکمشونه . کلا به نظرم زیباییه شیکمه که طرف رو زیبا یا زشت میکنه. بنابرین رو ادمایی ک سیکس پک دارن یا شکمشون صاف صافه کراش دارم*-*. (برای دویستمین باره ک دارم میگم میدونم) از اینکه شورت جین بپوشم خیلی خیلی خیلی خیلی خوشم میاد و عاشق کراپ تاپ و شلوارک و شورتم. (میدونم ک شورت فارسیش یجوریه ولی اسمش اینه دیگه:/) 
عاشق نوشتنم. از 7 سالگی ک نوشتن رو یاد گرفتم شعر مینوشتم. ولی کلاس سوم ینی 10 سالگیم ولش کردم. تا پارسال که دوباره یه سبک دیگه رو شرو کردم از شعر. 10 تا 13 سالگیم نوشته های کوتاه شبیه اینایی که تو همین وبم هست مینوشتم . 13 و 14 سالگیم هم فقط داستان و خاطره میتونستم بنویسم. رمان هم از اون سال شرو کردم. امسال هم که میبینین، همشونو مینویسم بستگی به موقعیت. درواقع رو همشون کار میکنم. بابام بلد بود شعر بگه و بخاطر یه اتفاق دیگه هیچوقت شعر نگفت. بابام خیلی خوب میتونه سخنرانی کنه و از خودش همونجا دربیاره حتی و این استعداد تو من و خواهرم هم هست. مامانم برعکس ماست و همیشه انشاهاش نمره کم میاوردن وداداشم شبیه مامانمه. کتاب هم خیلی میخونم و این یکی از رازای کارمه ک خیلی خوب مینویسم. کلاس سوم 150 تا کتاب داشتم ولی الان اونا رو دادم خواهرم. شاید چندین برابره کتابام الان. و اینکه به شدت معتقدم یکی وقتی میخواد بنویسه باید باید کتاب بخونه. وقتی میخواد ترانه بنویسه باید به اندازه کافی به لیریک اهنگا توجه کرده باشه. دلیلی که اهنگ دوست دارم هم لیریکسشونه بیشتر.
اعتماد ب نفسم بالاست(تقریبا... چون حفظیاتم خوب نیست همه فکر میکنن اعتماد به نفسم پایینه که شعر حفظی و اینجور چیزا رو بد جواب میدم) ولی خیلی خوب میتونم سخنرانی یا همچین چیزی کنم. 
یه کار دیگه هم که توش خوبم و دوستش دارم،مدیریته. من از لحاظ شخصیتی کارافرین ام و ذهنم همیشه پر از ایده هاست.همیشه یه پروژه جدید میگیرم دستم و اگه ادمای دیگه قبول کنن، خیلی خوب میتونم یه کار گروهی رو مدیریت کنم.
و کدنویسی و برنامه نویسی هم خیلی خیلی دوست دارم. درسته واقعا گاهی حوصله سربرن ولی اکثر اوقات برام جذابه. و قسمت سخت کار هم گرافیکشه به نظرم . چونکه نمیتونم هیچوقت تمیز از اب دربیارم و از هنر خوشم نمیاد اصلااااا بنابرین سختمه. توی هنر،موسیقی رو دوست دارم، طراحی مد(درهر قسمتیش) رو عاشقشمممم و بعضی قسمتای گرافیک کامپیوتری. بقیش برام حوصله سربره.  
خیلی زود میتونم با ادما دوست شم و تقریبا همه از نظرم خوبن. چونکه خیلی زود میتونم یه چیز خوب و خوشگل تو ادما پیدا کنم . 
از مد و فشن خیلی خوشم میاد. از دنبال کردن اخبار سلبریتی ها هم خوشم میاد ولی فیلم خیلی نمیبینم. از شصت درصد حیوونا بدم میاد ولی عاشق گربه ام. 
همین
















کامنتس : COMMENTS
آخرین ویرایش: - -

موقت

پنجشنبه 15 شهریور 1397 05:06 ب.ظ

نویسنده : Y.A.S.S.I
دستم خورد کلی کامنت پاک شد--



کامنتس : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 شهریور 1397 05:30 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4